ناگهان
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ناگهان . [ گ َ ] (اِخ ) دهی است از دهستان مرکزی بخش فریمان شهرستان مشهد، در ١٢ هزارگزی مشرق فریمان و ٤ هزارگزی شمال جاده ٔ شوسه ٔ عمومی تربت جام به مشهد. در دامنه ٔ معتدل هوائی واقع است و ٤١ تن سکنه دارد. آبش ازقنات و محصولش غلات و شغل مردمش زراعت است . راه مالرو دارد. در فصل تابستان از جاده ٔ فریمان با ماشین می توان به آنجا رفت . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٩).
ناگهان . [ گ َ ] (ق مرکب ) ناگاه . ناگه . بغتةً. بی خبر. دفعةً. غفلةً. یکباره . غیرمترقب . نابیوسان : ای دریغا که موردزار مرا ناگهان بازخورد برف وغیش . کسائی . به کیخسرو از من نماند جهان به سر بر فرودآیمش ناگهان . فردوسی . بر این بر نیامد بسی روزگار که بیمار شد ناگهان شهریار. فردوسی . به کیخسرو آمد خبر ناگهان که آمد سپاهی چو ابر دمان . فردوسی . که هر دم چرا گردی از من نهان دگرباره پیدا شوی ناگهان . نظامی . فروشد ناگهان پایت به گنجی ز دست افشاندیش بی پای رنجی . نظامی . ناگهان ناله ای شنید از دور کآمد از زخم خورده ای رنجور. نظامی . از مددهای او به هر نفسی دوستی ناگهان همی یابم . عطار. ناگهان بهلول را خشکی بخاست رفت پیش شاه و از وی دنبه خواست . مولوی . چون قامتم کمان صفت از غم خمیده شد چون تیر ناگهان ز کمانم بجست یار. سعدی . ناگهان بانگ در سرای افتاد که فلان را محل وعده رسید. سعدی . که گردد ناگهان از دور پیدا نگاهش جانب دیگر بعمدا. وحشی . ◄ ناآگاهان . محرمانه . مخفیانه : برفتند کارآگهان ناگهان نهفته بجستند کار جهان . فردوسی . به کارآگهان گفت تا ناگهان بگویند با سرفراز جهان . فردوسی . ز بیشه ببردم ترا ناگهان گریزان از ایران و از خان و مان . فردوسی . ◄ نادانسته . غفلةً. علی الغفلة. بسهو. (یادداشت مؤلف ) : گر آمد ناگهان از من خطائی مرا منمای داغ هر جفائی . (ویس و رامین ). ◄ تصادفاً. مصادفةً : کآن فلانی یافت گنجی ناگهان من چو آن خواهم چرا جویم دکان . مولوی . به دشتی ناگهان افتاد راهش که از هر گونه گل بود و گیاهش . وصال . - از ناگهان ؛ غفلةً. ناگاه . از ناگه : تا چو شد در آب نیلوفر نهان او به زیر آب ماند از ناگهان . رودکی . به دام من آویزد از ناگهان به خونها که او ریخت اندر جهان . فردوسی . دو مرد جوان دید کز ناگهان رسیدند از ره برِ پهلوان . فردوسی . برآساید از ما زمانی جهان نباید که مرگ آید ازناگهان . فردوسی .