نایاب
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نایاب . (ن مف مرکب ) چیزی که بغایت کم یافته شود. (آنندراج ). نادر. کمیاب . چیزی که یافت نشود. چیزی که میسر نگردد و موجود نشود. چیزی که قابل یافتن نباشد. (ناظم الاطباء). یافت ناشدنی : دو چشم مرد را از کام نایاب گهی بی خواب دارد گاه پرآب . (ویس و رامین ). با سخا و کرم تو به جهان هست نایاب چو سیمرغ فقیر. سوزنی . نیست در ایام چیزی از وفا نایاب تر کیمیا شد اهل بل کز کیمیا نایاب تر. خاقانی . امید وفا دارم هیهات که امروز در گوهر آدم بُوَد این گوهر نایاب . خاقانی . ترا پهلوی فربه نیست نایاب که داری بر یکی پهلودو قصاب . نظامی . حرص تست اینکه همه چیز ترا نایاب است آز کم کن تو که نرخ همه ارزان گردد. کمال اسماعیل . جان کم است آن صورت بیتاب را رو بجو آن گوهر نایاب را. مولوی . جنس نایابی به این خواری به عالم کس ندید در چنین قحط وفا نرخ وفا ارزان نشد. کلیم (ازآنندراج ). زاهد ز می ناب نخواهیم گذشت زین گوهر نایاب نخواهیم گذشت . میرزا ابراهیم .