نباش
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نباش . [ ن َب ْ با ] (ع ص ) صیغه ٔ مبالغه ازنبش است . رجوع به نبش شود. ◄ کفن دزد. کفن کش . (غیاث اللغات ) (منتخب اللغات ) (آنندراج ). کفن آهنج . (دهار) (ناظم الاطباء). کفن دزد. شکاونه [ گورشکاونه ] . (ناظم الاطباء). کفن آهن . (منتهی الارب ). آنکه نبش قبرها کند. شکّاف . قلاع . مختفی . جیاف : به تیزچنگی نباش را همی مانی به پنج پنج کن این گور و سود بازبجوی . سوزنی . در فلک صوت جرس زنگل نباشان است که خروشیدنش از دخمه ٔ دارا شنوند. خاقانی . نترسم زآنکه نباش طبیعت گوربشکافد که مهتاب شریعت را به شب کردم نگهبانش . خاقانی .