نبردآزمای
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نبردآزمای . [ن َ ب َ زْ / زِ ] (نف مرکب ) مرد جنگی . (فرهنگ نظام ) (آنندراج ). نبرده . دلاور. (آنندراج ). جنگ آزموده . جنگ دیده . دلیر. دلاور. بهادر. (ناظم الاطباء) : همیشه تا که نبردآزمای شاهان را به گوی بازی باشد مراد و نهمت و آز. سوزنی . نبردآزمایان ایران سپاه گرفتند بر لشکر روم راه . نظامی . به نیک و بدِ کارزارش ره است نبردآزمای است و کارآگه است . نظامی . نبردآزمائی جهاندیده گفت که پیروزی آن پهلوان راست جفت . نظامی . نبردآزمائی ز ادهم فتاد به گردن درش مهره در هم فتاد. سعدی .