واژه جو

نجخ

/vâže/

لغت‌نامه دهخدا ـ ویرایش دوم

نجخ . [ ن َ ] (ع مص ) نازیدن . فخر کردن . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) (از المنجد). ◄ برخاستن فتنه و جز آن . (منتهی الارب ). ◄ چاه کندن . (منتهی الارب ). حفر کردن چاه . (از اقرب الموارد) (از المنجد). ◄ دفعکردن سیل در مسند وادی، پس ریختن آن در میان آب . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). اندفاع سیل به شدت . (از المنجد). ◄ سرفه کردن . (ناظم الاطباء).

معنی نجخ | واژه جو