واژه جو

نخجیزیدن

/vâže/

لغت‌نامه دهخدا ـ ویرایش دوم

نخجیزیدن . [ ن َ دَ ] (مص ) نخچیزیدن . پیچیدن بود، گویند: در فلان نخجیزید؛ یعنی در او پیچید. سروری گفت : آری مرا بدانکت برخیزم وز زلف عنبرینْت بیاویزم داری مرا بدانک فرازآیم زیر دو زلفکانْت بنخجیزم . (از لغت فرس چ هرن ص ٤٠). گمان میکنم با نخچیز و نخچیزیدن تصحیف شده . (یادداشت مؤلف ). رجوع به نخجیز و نخچیز و نخچیزیدن شود.

معنی نخجیزیدن | واژه جو