نراد
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نراد. [ ن َرْ را ] (ص ) آنکه نرد بازی می کند. آنکه بازی نرد را خوب میداند و نیک بازی می کند. از لغات مولده از آمیزش پارسی با تازی است . (ناظم الاطباء). تخته باز. تخته نردباز. ماهر در بازی نرد. نردباز. که نرد نیکو بازد. صیغه ٔ مبالغه ٔ منحوت از نرد : نراد طرب به مهره بازی از دست بنفش کرده ران را. خاقانی . بردم از نراد گیتی یک دو داو اندر سه زخم گرچه از چارآخشیج و پنج حس در ششدرم . خاقانی . تخت نرد ملک را زآن سو که بدخواهان اوست هفت نراد فلک خانه مششدر ساختند. خاقانی . نراد گفت بنشین تا یک ندب نرد بازیم . (سندبادنامه ص ٣٤). - امثال : طاس اگر راست نشیند همه کس نراد است .