نرد باختن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نرد باختن . [ ن َ ت َ ] (مص مرکب ) تخته زدن . نرد زدن . با تخته نرد بازی کردن . نرد بازی کردن : نقدی نداد دهر که حالی دغل نشد نردی نباخت چرخ که آخر دغا نکرد. خاقانی . ولیکن نرد با خود باخت نتوان همیشه با خوشی درساخت نتوان . نظامی . ◄ بازی کردن . مطلق بازی کردن : گردکان چندش اندر جیب کرد که تو طفلی گیر این می باز نرد. مولوی . - نردِ... باختن ؛ بدان پرداختن . به آن مشغول شدن . لاف از آن زدن . از آن دم زدن . - نرد جمال باختن : نرد جمال باخته با نیکوان دهر و اندرفکنده مهره ٔ خوبان به ششدره . سوزنی . - نرد خدمت باختن : این من و ما بهر آن برساختی تا تو با ما نرد خدمت باختی . مولوی . - نرد دغا باختن : کم زنان نرد دغا باختن آغاز کنند مهره ٔ خصم بر امّید مششدر گیرند. مجیر بیلقانی . - نرد سیاست باختن . - نرد عشق باختن . - نرد محبت باختن . - نرد وفا باختن .