نرمک
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نرمک . [ ن َ م َ ] (ص مصغر) مصغر نرم . (ناظم الاطباء). رجوع به نرم شود. ◄ (اِ) نرمه ٔ آرد. (یادداشت مؤلف ). ◄ (ق ) آهسته . به نرمی . به آهستگی . یواش . یواشکی . به ملایمت : بگفت این و بگذشت و اندر گذشتن همی گفت نرمک به زیر لب اندر. فرخی . نرمک از گرد سپه زلف سیه را بفشان تا فروریزد با گرد سپه مشک به تنگ . فرخی (دیوان ص ٢٠٤). نرمک او را یکی سلام زدم کرد زی من نگه به چشم آغیل . حکاک . آمنه مرا نرمک آواز داد. (تاریخ سیستان ). چو موی ازسر مرزبان باز کرد بدو مرزبان نرمک آواز کرد. نظامی .