نرم
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نرم . [ ن َ ] (اِخ ) دهی است از دهستان یخاب بخش طبس شهرستان فردوس، در ١٢٣هزارگزی شمال شرقی طبس در منطقه ٔ کوهستانی گرمسیری واقع است و ١١٩ تن سکنه دارد. آبش از قنات، محصولش میوه های درختی و انگور و انقزه، شغل اهالی زراعت است . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٩).
نرم . [ ن َ ] (ص ) هندی باستان : نمرا (مطیع، منقاد)، اوستا: نمره واخش (؟)، پهلوی : نرم (نرم، لطیف )، افغانی و بلوچی ووخی : نرم، کردی : نرم، نرم، زازا: نمر . جسمی که به هنگام لمس و تماس لطیف وملایم نماید. ضد سخت . (حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ). جسمی که در لمس ملایم باشد. مقابل سخت . (فرهنگ نظام ). چیزی که در لمس احساس زبری و درشتی از آن نشود. املس . (ناظم الاطباء). مقابل زبر. مقابل خشن : به گاه بسودن چو مار است نرم ولیکن گه زهر دادنش گرم . فردوسی . همی خورد هر چیز تا گشت سیر فکندند پس جامه ٔ نرم زیر. فردوسی . چو سنجاب و قاقم چو روباه نرم چهارم سمور است کش موی گرم . فردوسی . هره ٔ نرم پیش من بنهاد هم به سان یکی تلی مسکه . حکاک . دل کند سخت جامه ٔ نرمت خورش خوش برد ز سر شرمت . سنائی . فکنده مشکین چنبر فراز سیمین ماه نهفته سنگین سندان به زیر نرم حریر. شیبانی . ◄ صاف . صیقلی . (ناظم الاطباء) : شرک در امت من پوشیده تر است از رفتن مورچه ٔ خرد در شب سیاه بر سنگ نرم . (ابوالفتوح رازی ). ◄ آواز بم و پست و آهسته . (ناظم الاطباء). تاجرانه . پست . ملایم . مقابل بلند : و رسول ساعتی مناجات بکرد و سخن نرم در گوش علی بگفت . (قصص الانبیاء ص ٣٤٠). عزرائیل بر صورت اعرابی بیامد و بر در حجره ٔ سید عالم بایستاد، در بزد و آواز نرم درداد. (قصص الانبیاء ص ٢٤٢). نخست به رفق و مدارا و سخنهای خوب خشم او ساکن باید کرد و به حکایتهای خنده ناک و بازیهای طرفه و سماع آهسته و آواز نرم مشغول باید کرد. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). چه خوش باشد آهنگ نرم حزین به گوش حریفان مست صبوح . سعدی . ◄ ملایم . حلیم . بردبار. (ناظم الاطباء). مهربان . سلیم . نرمخو : سغد ناحیتی است ... با نعمتی فراخ ... و مردمان نرم دین دار. (حدودالعالم ). او را یزدجرد نرم گفتندی از آنچ سلیم بود. (فارسنامه ٔ ابن بلخی ص ٢٢). و این یزدجرد را کی پسر بهرام بود از بهر آن یزدجرد نرم گفتندی بر چندانک در یزدجرد جدش درشتی و بدخوئی بود. (فارسنامه ٔ ابن بلخی ص ٨٢). ◄ شخص حرف شنو و فرمانبردار. (فرهنگ نظام ). ◄ ابله . گول . ◄ باملاطفت . لطیف . نازک . (ناظم الاطباء). عطوف . رحیم . صاحب رقت : آفرین بر دل نرم تو که از بهر ثواب کشته ٔ غمزه ٔ خود را به نماز آمده ای . حافظ. ◄ ملایم . محبت آمیز. مؤدبانه . مقابل درشت : روانت خرد باد و دستور شرم سخن گفتنت چرب و آواز نرم . فردوسی . بر آخر عیسی عم خود را بفرستاد و از چند گونه نرم و درشت پیغام داد.(مجمل التواریخ ). نرم دار آواز بر انسان چو انسان زآنکه حق انکرالاصوات خواند اندر نبی صوت الحمیر. سنائی . و جوابی نرم و لطیف بازراند. (کلیله و دمنه ). - آواز نرم : خنک آن که آباد دارد جهان بود آشکارای او چون نهان دگر آنکه دارد وی آواز نرم خردمندی و شرم و گفتار گرم . فردوسی . بفرمودشان تا نوازند گرم نخوانندشان جز به آواز نرم . فردوسی . همی پروراندت با شهد و نوش جز آواز نرمت نیاید به گوش . فردوسی . - آوای نرم : کنیزک همی خواستی شیر گرم نهانی ز هر کس به آوای نرم . فردوسی . چنین گفت قیصر به آوای نرم که ترسنده باشید و با رای و شرم . فردوسی . خداوند رای و خداوند شرم سخن گفتن خوب و آوای نرم . فردوسی . که ما را ز گیتی خرد داد و شرم جوانمردی و رای و آوای نرم . فردوسی . - گفتار نرم : دو لب پر ز خنده دو رخ پر ز شرم کیانی زبان پر ز گفتار نرم . فردوسی . زبان کرد گویا و دل کرد گرم بیاراست لب را به گفتار نرم . فردوسی . هرکه گفتار نرم پیش آرد همه دلها به قید خویش آرد. مکتبی . ◄ ملایم . باهنجار. مؤدب . باادب : هر آنگه که کاریت فرمود شاه در آن وقت هیچ آرزو زومخواه چو فرهنگی آموزیش نرم باش به گفتار با شرم و آزرم باش . اسدی . ◄ ملایم . ملاطفت آمیز. به دور از خشونت . دوستانه . مقابل درشت : به استا و زند اندرون زردهشت بگفته ست و بنمود نرم و درشت . فردوسی . و بهرام رسولان فرستاد و نرم و درشت پیغام داد. (فارسنامه ٔ ابن بلخی ص ٩٨). گفته های اولیا نرم و درشت تن مپوشان زآنکه دینت راست پشت . مولوی . ◄ خوش . پسندیده . مطبوع : رفت بر جانب خراسان ... پس از آن حال ها گذشت بر این خواجه نرم و درشت . (تاریخ بیهقی ص ١٠٥). ◄ سلیس . روان : حجت را شعر به تأیید او نرم و مزین چو خز ادکن است . ناصرخسرو. - نرم رفتن (رفتن نرم ) ؛ خرامیدن : از او رفتن نرم و از گور تک ز پرنده پرواز و زو تاختن . فردوسی . ◄ لطیف . رقیق . مقابل کثیف و متکاثف و سخت : گرد این گنبد گردنده چه چیز است محیط نرم چون باد و یا سخت چو خاک و حجر است . ناصرخسرو. ◄ مایع. آبکی . (یادداشت مؤلف ) : و اگر از پس روز نوبت اندر گرمابه ٔ معتدل شود... سود دارد و خلط نرم و پخته شود. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). ◄ روان . لینت دار. مقابل یبس : و اگر طبع نرم باشد و حاجت باشد بدانکه بازگیرند اندر کشکاب مورددانه فرمایند پخت . (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). و طبع نرم داشتن سود دارد. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). ◄ معتدل . ملایم . مقابل تند و شدید. - آتش نرم ؛ آتش ملایم کم شعله : همه را یک شبانروز اندر آب باران تر کنند پس به آتش نرم پزند تا یک نیمه ٔ آب برود.(ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). و اندر پاتیله ٔ سنگین نهند و اندکی گلاب برچکانند و سر بپوشند و بر سر آتش نرم نهند. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). و به آتش نرم بجوشانند تا به قوام عسل شود. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). - باد نرم ؛ نسیم : همی گویند کاین کهسارهای عالی محکم نرستستند در عالم ز باد نرم و بارانها. ناصرخسرو. - باران نرم ؛ باران ملایم . بارانی با دانه های ریز : نرم باران به زراعت دهد آب چو رسد سیل شود کشت خراب . جامی . - تب نرم ؛ تب ملایم : تبی نرم باشد چون تب های بلغمی . (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). و تن لاغر و کاهش کردن آغاز کند و تب نرم لازم گردد و رخساره سرخ شود، ببایددانست که بیمار اندر سل افتاد. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). ◄ باطراوت . تر و تازه : بدو گفت نرم ای جوانمرد نرم زمین خشک و سرد وهوا نرم و گرم . فردوسی . ◄ کم قوه . (یادداشت مؤلف ). رقیق . - شراب نرم ؛ شراب کم نشأه : و طعام ها و شراب های نرم و اسفیدباها و ترشی های معتدل باید خورد. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). و اگر درد عظیم باشد با شرابهای نرم که درد را بنشاند بیامیزد چون شیر تازه ٔ گرم کرده و چون شراب بنفشه . (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). ◄ کم تأثیر. (یادداشت مؤلف ) : و آنجا که طبیب اندر اول مسهل صواب نبیند، حقنه ٔ نرم اولی تر باشد. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). و اگر مسهل دادن نخواهند حقنه ٔ نرم کنند. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). ◄ مقابل سفت و سخت : پده، درختی است که هیزم را شاید نه سخت و نه نرم . (حاشیه ٔ فرهنگ اسدی نخجوانی ). همچنان لاد است پیش تیغ تو پولاد نرم پیش تیغ دشمنانت سخت چون پولاد لاد. قطران . دو نرم و بلند و بیقرارند دو پست و خموش و سخت محکم . ناصرخسرو. ◄ تر و تازه . مقابل خشک : بکن مغز بادام و بریان و گرم پنیر کهن ساز با نان نرم . فردوسی . بدان میزبان گفت شیر آر گرم همان گر بیابی یکی نان نرم . فردوسی . ◄ نرمه . ریزه . - امثال : آسیا باش درشت بستان نرم بازده . ◄ کنایه از گوشت و رگ . - درشت و نرم ؛ استخوان و گوشت : روزی چند در این جنةالمأوی مقر و مثوی سازیم تا این درشت و نرم از پوست و چرم چگونه بیرون آید. (مقامات حمیدی ). ◄ مهره دار. ◄ ناتمام . نارسیده .(ناظم الاطباء). ◄ (ق ) سست . شل . مقابل کشیده و محکم : عنان تکاور همی داشت نرم همی ریخت از دیدگان آب گرم . فردوسی . سواران عنانها کشیدند نرم نکردند از آن پس کسی اسب گرم . فردوسی . ◄ آهسته . یواش . ملایم . به رفق و ملاطفت . به آهستگی . به نرمی . به ملایمت : باز کرد از خواب زن را نرم و خوش گفت دزدانند و آمد پای پش . رودکی . چو تاریک شد میزبان رفت نرم یکی مرغ بریان بیاورد گرم . فردوسی . به انگشت از آن سیب برداشتش بدان دوکدان نرم بگذاشتش . فردوسی . فرودآمد از اسب و او را چو باد بی آزار و نرم از بر زین نهاد. فردوسی . زآن همی نالد کز درد شکم باالم است سر اونه به کنار و شکمش نرم بخار. منوچهری . گر تو را باید که مجروح جفا بهتر کنی مرهمی باید نهادن بر سرش نرم از وفا. ناصرخسرو. و چون به زمین بازآید اگر دستی نرم بر وی نهند... درد آن با پوست باز کردن برابر باشد. (کلیله و دمنه ). می روی نرم تر بنه گامت تا مبادا که بشکنی جامت . اوحدی . کنون که تابش خورشید گرم کرده تنش دویده خواب و دو چشمش گرفته نرم به بر. شیبانی . ◄ یواش . همساً. آهسته . مقابل بلند و رسا : واین دبیر پیش وی نشسته و نامه ای می نوشت و فضل املاء همی کرد و سخن نرم همی گفت، یکی سخن بگفت دبیر نشنیدآن سخن . (تاریخ برامکه ). - نرم خواندن ؛ مخافتة. (ترجمان القرآن ). یواش گفتن : چون وی [ ابوبکر ] به شب نماز کردی قرآن نرم خواندی و چون عمر نماز کردی بلند خواندی . (هجویری ). و در نماز «بسم اﷲ» بلند گویند اگرچه قرائت نرم خوانند در مواضعی که نرم باید خواندن . (کتاب النقض ص ٤٦٣). ◄ به لطف . لطیف . لطیفانه . نازکانه . - نرم خندیدن ؛ ابتسام . اهناف . کتکتة و هو دون القهقهة. (از منتهی الارب ) : از ترازو گِل او همی دزدید مرد بقال نرم می خندید. سنائی . اهناف ؛ نرم خندیدن فوق تبسم مانند خنده ٔ فسوس کننده . (منتهی الارب ). ◄ تاجرانه . دودانگ . یواش : ساقیا ساتگینی اندرده مطربا رود نرم و خوش بنواز. فرخی . ◄ (صوت ) تأمل کن ! ملایم ! یواش ! شتاب مکن ! تندی مکن : بدو گفت نرم ای برادر چه بود غمی هست کآن را نشاید شنود. فردوسی . بدو گفت نرم ای جوانمرد نرم زمین خشک و سرد وهوا نرم و گرم . فردوسی . بدو گفت نرم ای جهان دیده پیر منه زهر برنده در جام شیر. فردوسی .
نرم . [ ن َ ] (اِخ ) دهی است از دهستان مصعبی بخش حومه ٔشهرستان فردوس، در ٢٥ هزارگزی مشرق فردوس بر سر راه نوغاب به فردوس، در منطقه ٔ کوهستانی معتدل هوائی واقع است و ٤١٠ تن سکنه دارد. آبش از قنات، محصولش غلات و پنبه و زعفران و ابریشم و میوه، شغل اهالی زراعت وقالیچه بافی است . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٩).