نره
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نره . [ ن َ رَ / رِ / ن َرْ رَ / رِ ] (ص، اِ) از: نر + هَ (پسوند اتصاف ). نرک . (حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ). نر. (برهان قاطع) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). مذکر. (ناظم الاطباء). مقابل ماده . (آنندراج ) (برهان قاطع). ◄ آلت تناسل . (برهان قاطع) (آنندراج ). آلت رجولیت که به عربی ذَکَر گویند. (غیاث اللغات ). آلت تناسل مرد و هر حیوان نری . (از ناظم الاطباء). ذکر. قضیب . قیس . عوف . نَضی ّ. جُمَیْح . جَرْد. جُذْمان . غُرمول . شاقول . فِرشیح . ابواصیلع. ابوعمیر. ابوالغیداس . ابوالورد. ابولبین . (منتهی الارب ). استوانه . زُب ّ. اثلغی . ایر. عورت مرد. عورت نرینه از حیوانات . شرم مرد. شرم فحل . آلت تذکیر. (یادداشت مؤلف ) : می گفتم این حدیث و میان دو ران من مانند ترب غاتفری سخت شد نره . سوزنی . گر همه نره ی ْ خر اندر وی رود آن رحم آن روده ها ویران شود. مولوی (از جهانگیری ). ◄ زشت . (جهانگیری ) (غیاث اللغات ) (برهان قاطع)(آنندراج ) (ناظم الاطباء). درشت بدریخت . (ناظم الاطباء). کریه . (جهانگیری ) (برهان قاطع) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). ناهموار. (برهان قاطع) (آنندراج ) (از ناظم الاطباء). ◄ نر. و آن در صفت حیوان قوی و کلان آید نه خرد و ضعیف . (یادداشت مؤلف ). - نره بیمار ؛ بیمار چیزبسیارخور. (آنندراج ). به طعن و مزاح، آنکه با سلامت و قوت مزاج خود را بیمار گمان برده و در بسترافتاده است . آنکه تنی قوی و مزاجی سالم دارد و به علامت سرماخوردگی و امثال آن در بستر به سر می برد. (یادداشت مؤلف ). آنکه به اندازه ٔ هر سالم تنومندی خوراک خورد و بی مرض مهمی تمارض کند و بستری شود. - نره خر؛ خر نر. مقابل ماده خر. - ◄ دشنامی است . آدم بی تربیت ناخراشیده ٔ ناتراشیده . - نره دیو ؛ دیو نر. (آنندراج ) (غیاث اللغات ). - ◄ دیو بدریخت و کریه المنظر. (ناظم الاطباء). دیو قوی هیکل سهمناک : پس آگاه شد نره دیوی از این هم اندر زمان شد سوی شاه چین . دقیقی . برون رفت کاکوی و برزد غریو برآویخت با شاه چون نره دیو. فردوسی . - ◄ کنایه از جنگاور غول پیکر : وز آن نره دیوان خنجرگذار گزین کرد جنگی ده و دو هزار. فردوسی . - نره شیر ؛ شیر نر قوی پنجه : منم گفت نستور پور زریر پذیره نیامد مرا نره شیر. دقیقی . به نامه درون گفت کز نره شیر نباشد شگفتی که باشد دلیر. فردوسی . میان سپاه اندرآمد دلیر همی برخروشید چون نره شیر. فردوسی . همی گفت زار ای سوار دلیر ز تو بیشه بگذاشتی نره شیر. فردوسی . بسوخت شهرو سوی خیمه بازگشت از خشم چو نره شیری گم کرده زیر پنجه شکار. فرخی . راست گفتی که نره شیری بود گله ٔ غرم و آهو اندر بر. فرخی . ز من سیرگشتند و نشگفت زیرا سگ از شیر سیر است و من نره شیرم . ناصرخسرو. - ◄ کنایه از جنگاور دلیر قوی پنجه : بدو گفت ایزدگشسب دلیر به کاخ اندرون ران تو ای نره شیر. فردوسی . به بیژن چنین گفت گیودلیر که مشتاب در جنگ آن نره شیر [ پلاشان ]. فردوسی . بدو داد و گفت ای گو نره شیر کس این اژدها را نیارد به زیر. فردوسی . - نره طاووس ؛ طاووس نر : به مریم فرستاد چندی گهر یکی نره طاووس کرده به زر. فردوسی . - نره غول ؛ غول قوی جثه ٔ مخوف . غول بدترکیب قوی هیکل . - نره گاو ؛ گاو نر. (آنندراج ) (ناظم الاطباء). نره گو. (ناظم الاطباء) : نره گاوی چو کوه بر گردن آرد اینجا گه علف خوردن . نظامی . - نره گدا ؛ نرگدا. رجوع به نرگدا شود. - نره گرگ ؛ گرگ نر : بدو گفت هیشوی کاین نره گرگ سرش برتر است از هیونی سترگ . فردوسی . - نره گور ؛ گور نر. گور قوی جثه . گور قوی هیکل : یکی نره گوری بزد بر درخت که در چنگ او پرّ مرغی نسخت . فردوسی . برانگیخت شبدیز بهرام گور چو نزدیک شد با یکی نره گور. فردوسی . بیامد هم اندر زمان نره گور سپهبد پس اندر همی راند بور. فردوسی . به دام کمندش سر نره گور ز شمشیرش اندر دل شیر شور. اسدی . ◄ گدا. (برهان قاطع) (ناظم الاطباء) (آنندراج ). گدائی کننده . (برهان قاطع) (آنندراج ). جمع آن نرگان است . (حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ). ◄ ناکس . فرومایه . (ناظم الاطباء). ◄ خنثی . شخصی که آلت مردان و زنان هردو را دارد. ◄ موجه و کوهه ٔ آب . (برهان قاطع) (آنندراج ). موج و کوهه ٔ آب . (ناظم الاطباء). موج آب . (جهانگیری ). موج آب باشد که آن را خیزاب و کوهه ٔ آب و آبخیز نیز گویند. (فرهنگ خطی ) : اژدر ماده بین که چون سینه ٔ تیغ روی او تیغصفت شکافته گنبد آب را نره . عمید لوبکی (از جهانگیری ). ◄ ساق درخت . (برهان قاطع) (آنندراج ). تنه ٔ درخت . (ناظم الاطباء). شاخ درخت . (غیاث اللغات ). ◄ دندانه ٔ کلید. (برهان قاطع) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (فرهنگ خطی از ادات الفضلا). مصحف تزه، تژه . (حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ).
نره . [ ن َ رَ / رِ ] (ص ) بیزار. (یادداشت مؤلف ). ◄ (اِ) در اصطلاح بنایان، آجر و خشت و مانند آن که به قطر آن را به زمین فروبرند از سوئی و سوی دیگر از قطر بیرون ماند. (یادداشت مؤلف ).
نره . [ ن َ رَ / رِ ] (اِخ ) نر. نام پدر سام . (ناظم الاطباء). نام پدر سام است که جد رستم بود و او را نریم و نریمان نیز خوانند. (جهانگیری ).