نزوع
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نزوع . [ ن ُ ] (ع مص ) آرزومند گشتن . (زوزنی ). آرزومند گردیدن و مشتاق شدن به کسی . (از منتهی الارب ). آرزومند گردیدن به سوی اهل خود و مشتاق گردیدن . (آنندراج ). مشتاق شدن به سوی اهل خود. (از المنجد). نزاع . نزاعة. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ◄ کشیده شدن . (زوزنی ). ◄ خواهانی کردن : نزعته نفسه ؛ خواهانی آن کرد. (از منتهی الارب ). ◄ رفتن . (از منتهی الارب ) (آنندراج ). رجوع به نزاع شود. ◄ دور شدن . (تاج المصادر بیهقی ). ◄ یک تک رفتن اسب . (آنندراج ) (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). ◄ به پایان کار رسیدن . پرداختن از کاری . (از منتهی الارب ) (از آنندراج ). کفایت کردن و پایان دادن کاری را. (از المنجد) (از اقرب الموارد). ◄ بازایستادن . (زوزنی ). ◄ بازگشتن . (یادداشت مؤلف ). ◄ به پدر خود مانستن . (آنندراج ) (منتهی الارب ) (المنجد) (از اقرب الموارد). ◄ کشیدن کمان را: نَزَع َ فی القوس ؛ کشید کمان را. ◄ آب کشیدن به دلو: نَزَع َ الدلو؛ آب کشیدن بدان . (منتهی الارب ).
نزوع . [ ن َ ] (ع ص ) مشتاق چیزی . (از منتهی الارب ). مشتاق به چیزی . (از ناظم الاطباء). آنکه آرزومند و مشتاق وطن خویش است . (از المنجد). ◄ فلاة نزوع ؛ بعیدة. (المنجد) (اقرب الموارد). ◄ چاه نزدیک تک . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). بئر نزوع ؛ قریبةالقعر. (المنجد) (اقرب الموارد). ◄ چاه که آبش به دست کشند. نزیع. (مهذب الاسماء). ج، نِزاع، نُزُع .