نزول
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نزول . [ ن ُ ] (ع مص ) فرودآمدن . (تاج المصادر بیهقی ) (از منتهی الارب ) (آنندراج ) (از ناظم الاطباء) (از زوزنی ). پائین آمدن . (از ناظم الاطباء). انحدار. (از اقرب الموارد) (از المنجد). ضد صعود. (ناظم الاطباء). از بالا به پائین فرودآمدن . (از اقرب الموارد) (از المنجد). فروشدن . هبوط. تنزل . مقابل عروج : نه روح را پس ترکیب صورت است نزول نه شمس را ز پس صبح صادق است ضیا. خاقانی . ◄ نازل شدن وحی . (ناظم الاطباء). - نزول قرآن ؛ نازل شدن قرآن : مراد از نزول قرآن تحصیل سیرت خوب است . (گلستان ). ◄ فرودآمدن کاری بر کسی . حلول . (از اقرب الموارد) (از المنجد).نَزَل َ به الامر؛ حَل َّ. (اقرب الموارد). ◄ فرودآمدن نزد کسی یا قومی . (منتهی الارب ). فرودآمدن بر قوم . (از اقرب الموارد) (از المنجد). منزل کردن .(ناظم الاطباء). مَنْزَل . مَنْزِل . (از اقرب الموارد) (از المنجد) (منتهی الارب ). فرودآمدن بر قومی یا درجائی : بودند تا نبود نزولش در این سرای این چار مادر و سه موالید بینوا. خاقانی . حسام الدین منجم که به فرمان قاآن مصاحب او بود تا اختیار نزول و رکوب می کند طلب کرد. (رشیدی ). ◄ فرودآمدن به مِنی ̍. (منتهی الارب ). به مِنی ̍ آمدن . (تاج المصادر بیهقی ) (اقرب الموارد). ◄ در اصطلاح محدثان، مقابل عُلُوّ. ◄ فرودآوردن . (از اقرب الموارد). از بالا به پائین آوردن . (از ناظم الاطباء). نَزَل َ بفلان ؛ جعله یَنْزِل . (اقرب الموارد). ◄ واگذاشتن . ترک کردن . (از المنجد) (از اقرب الموارد). ◄ آوردن : نزول آب مروارید[ در چشم ]؛ آب مروارید آوردن . (یادداشت مؤلف ). نزول الماء؛ آب آوردن چشم . (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). ◄ (ص، اِ) ج ِ نِزْل، به معنی مجتمع. (از اقرب الموارد) (از المنجد). رجوع به نِزْل شود. ◄ (اِ) مجازاً، منزل . (آنندراج ). فرودگاه . آنجا که نزول کنند. جائی که در آن فرودآیند : خواستند آن مسافران ملول که خرامان شوند سوی نزول . امیرخسرو (از آنندراج ). وجودم را نزول درد وغم کن به شرط آنکه دل جای تو باشد. شانی تکلو (از آنندراج ). - به نزول گرفتن جائی را ؛ در آنجا منزل کردن . در آنجا فرودآمدن : شکایت از تو ندارم که شکر باید کرد گرفته خانه ٔ درویش پادشه به نزول . سعدی . - درجات نزول ؛ دورشدگی قرابت و خویشاوندی . (ناظم الاطباء). ◄ فرود. نشیب . ◄ در تداول، تنزیل . سود پول . (ناظم الاطباء). رجوع به نزول گرفتن و نزول دادن شود. ◄ در این عبارت جمع نُزْل است به معنی آنچه برای مهمان تهیه شود و پای افشان و نثار و تحفه : چون به منزل دیگررسیدند حاجب دیگر رسید با هزار مرد همه جامه های سبزو نزول آوردند. (قصص الانبیاء ص ٨٥).