نساج
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نساج . [ن َس ْ سا ] (ع ص ) جولاه . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ). بافنده . چولاه . (از ناظم الاطباء). بافنده ٔجامه . (غیاث اللغات ). جولاهه . (مهذب الاسماء). جامه باف . جولا. حائک . گوفشانه . پای باف . بافکار : عنکبوت آمد آنگاه چو نساجی سر هر تاجی پوشید به دیباجی . منوچهری . گوهر مدح تو را دست هنر نَظّام است حله ٔ شکر تورا طبع خِرَد نساج است . مسعودسعد. نساج نسبتم که صناعات فکر من الا ز تار و پود خِرَد جامه تن نیند. خاقانی . ◄ در اصل لغت بافنده است و بر شوی مال برخلاف موضوع له اطلاق کنند. (ملخص اللغات حسن خطیب کرمانی ). ◄ زره گر. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). زراد. ◄ دروغگوی سخن ساز. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). چاپچی .
نساج . [ ن ِ ] (ع اِ) شغل و صنعت بافندگی . (از ناظم الاطباء). رجوع به نساجت شود.