نستر
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نستر. [ن َ ت َ ] (اِخ ) نام راهبی معاصر با انوشیروان . (ناظم الاطباء). زاهدی فارسی مجوسی که به زمان کسری انوشیروان بود . (منتهی الارب ).
نستر. [ ن َ ت َ ] (اِ) مخفف نسترن است . (برهان قاطع) (غیاث اللغات ). و آن گلی باشد سفید و به غایت خوشبوی .(برهان قاطع). نام گلی است سفیدرنگ که در غایت خوشبوئی باشد. (از جهانگیری ). نسترن . (آنندراج ) (فرهنگ نظام ) (ناظم الاطباء). نسترون . (آنندراج ) : عیسی خلال کرده از خارهای گلبن ادریس سبحه کرده از غنچه های نستر. خاقانی (از رشیدی ). خوش لفظم از خوشی مراعات او بلی هست این گلاب من ز گل نستر سخاش . خاقانی . آن غنچه های نستربادامه های قز شد زرّ قراضه در وی چون تخم پیله مضمر. خاقانی .