نستوه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نستوه . [ ن َ ] (اِخ ) نام یکی از نجبای ایران در زمان خسروپرویز. (از فرهنگ ولف ) : یکی بنده بد شاه را شادکام خردمند و بیدار و نستوه نام . فردوسی . چو بندوی خراد لشکرفروز چو نستوه لشکرکش نیوسوز. فردوسی .
نستوه . [ ن َ ] (ص ) لغةً، خستگی ناپذیر. ناافتاده . ضد ستوه و بستوه . و اسم معنی (حاصل مصدر) آن نستوهی است . (حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ). عاجزنشونده . (فرهنگ نظام ). آنکه به ستوه نیاید. که درمانده و عاجز نشود. مقاوم . (یادداشت مؤلف ). آنکه در کارها ستوه نگردد یعنی ملول و عاجز نشود : که کشت آن سیه پیل نستوه را که کند از زمین آهنین کوه را. دقیقی . ◄ ستیهنده در سخن و کارها. (از فرهنگ اسدی ). جنگی . ستیزنده . (جهانگیری ) (برهان قاطع) (ناظم الاطباء). آن بود که در جنگ روی نگرداند. (از حاشیه ٔ فرهنگ اسدی نخجوانی ). جنگاور. ستیهنده . (برهان قاطع) (ناظم الاطباء). ناستوه . (انجمن آرا). بی باک . دلیر. جنگجو. بی هراس . کسی که از جنگ و بحث و مخاصمت نمودن عاجز نشود و به تنگ نیاید و روی نگرداند. (برهان قاطع). که از جنگ ستوه نشود و به تنگ نیاید و روی نگرداند. (آنندراج ). آن که در جدال روی برنگرداند و کوشنده بود. (فرهنگ نظام از لغت فرس ). پرروی که از بحث و مخاصمه روی گردان نشود. (ناظم الاطباء). آنکه از خصم روی نگرداند در سخن و در جدال و در خصومت . (از صحاح الفرس ) : ابا خورشیدسالاران گیتی سوار رزم ساز و گُردِ نستوه . رودکی . بر آن سو که شاپور نستوه بود پراکنده شد هرچه انبوه بود. فردوسی . بدو گفت مردم که نستوه تر چنین گفت کآنکو بی اندوه تر. فردوسی . بیازید هوشنگ چون شیر چنگ جهان کرد بر دیو نستوه تنگ . فردوسی . همانجا که مرز فرستوه بود دزی جای دزدان نستوه بود. اسدی . ◄ ستیهنده . ستیزه گر : نخواهم رفت و با یاران نخواهم مشورت کردن که نستوه از خرد هرگز نخواهد خواست دستوری . نزاری . ◄ بدفعل . (برهان قاطع) (جهانگیری ). زشت . (برهان قاطع). درشت . گستاخ . بدکردار. زشت . (ناظم الاطباء).