نسل
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نسل . [ ن ِ س ِ ] (اِخ ) دهی است از بخش بندپی شهرستان بابل، در منطقه ای کوهستانی و سردسیر خوش آب وهوا واقع است و ١٨٠ تن سکنه دارد. آبش از شکراﷲرود، محصولش غلات و لبنیات و عسل، شغل اهالی زراعت و گله داری است . در این ده از آثار باستان برجی کهن وجود دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٣).
نسل . [ ن َ ] (ع اِ) فرزند. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). زه . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (فرهنگ خطی ) (دستوراللغة). ولد. (اقرب الموارد) (ناظم الاطباء) (المنجد). زاد و زه . (نصاب ). ذرّیة. (اقرب الموارد) (المنجد). زه و زاده . (ترجمان علامه ٔ جرجانی ص ٩٩) (السامی ) (نصاب ) (ناظم الاطباء). اولاد. اخلاف . زاده . بچه . زهزاده . (ناظم الاطباء). گویند: له نسل کثیر. (اقرب الموارد) : نسل شروانشهان مهین عقدی است صفوةالدین بهین میانه ٔ اوست . خاقانی . ◄ نبیره . (یادداشت مؤلف ). ◄ خاندان . سلسله . نژاد. (ناظم الاطباء). دودمان . دوده . تبار. پشت . تخمه . گوهر.گهر. اصل . نسب . (یادداشت مؤلف ). گویند: هو من نسل طیب و نسل خبیث . (اقرب الموارد) : گرانمایه اش نسل و مغزش گران بفرمود تا شد به هاماوران . فردوسی . دوم را مهین نام میلاد بود که از نسل فرخنده قلواد بود. فردوسی . تا اصل مردم علوی باشد از علی تا نسل احمد قرشی باشد از قصی . منوچهری . اگر آرزوی در دنیا نیافریدی کسی سوی ... جفت که در او بقای نسل است ننگریستی . (تاریخ بیهقی ). از نسل تومانده ولد فضل خدائی تا ابد. ناصرخسرو. مانند علی سرخ غضنفر توئی ارچه از نسل فریدونی نز آل عبائی . خاقانی . - نسل اندر نسل ؛ پشت بر پشت . پدر بر پدر. - نسل بر نسل ؛ پشت در پشت . - نسل ... بریدن ؛ بلاعقب ماندن : نباشد میل فرزانه به فرزند و به زن هرگز ببرد نسل این هر دو نبرد نسل فرزانه . کسائی . - نسل پیوستن ؛نسل پا گرفتن . اخلاف و اعقاب به وجود آمدن . تولید مثل : از آن طاووسان ... خایه و بچه کردند و به هرات از ایشان نسل پیوست . (تاریخ بیهقی ). - نسل ... را برانداختن ؛ اعقاب و دودمان او را محو و نابود کردن . ◄ آفرینش . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). خلق . (ناظم الاطباء) (المنجد). ◄ (مص ) زادن . (از منتهی الارب ) (فرهنگ خطی ) (آنندراج ). فرزند زائیدن . (از المنجد) (از اقرب الموارد). زه کردن . (تاج المصادر بیهقی ). زه کردن، یعنی زادن . (فرهنگ خطی ). گویند: نَسَل َ الولدَ و نَسَل َ بالولد؛ وَلَدَه . (اقرب الموارد) (المنجد). ◄ بسیار بچه آوردن . (ناظم الاطباء). ◄ بسیار شدن فرزندان . (از اقرب الموارد) (از ناظم الاطباء) (از المنجد). ◄ به شتاب رفتن . (از ناظم الاطباء)(از المنجد) (از اقرب الموارد). شتاب رفتن . (از منتهی الارب ) (آنندراج ). شتافتن . به شتاب دویدن . (فرهنگ خطی ). شتابیدن . (تاج المصادر بیهقی ). نَسَلان . نَسَل . (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء) (المنجد). ◄ جامه از کتف افتادن . (از منتهی الارب ) (آنندراج ). افتادن جامه . نسول . (ناظم الاطباء). رجوع به نسول شود. ◄ پر و پشم و موی بیفکندن حیوان . (تاج المصادر بیهقی ). پر انداختن مرغ . (فرهنگ خطی ). رجوع به نسول شود. ◄ برکندن پشم و پر. رجوع به نسول شود. ◄ افتادن پشم و پر. افتادن پر مرغ و ریختن پشم شتر. (از ناظم الاطباء). ریختن پشم .
نسل . [ ن َ س ِ ] (اِخ ) ده کوچکی است از دهستان نمارستاق بخش نور شهرستان آمل . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٣).