نس
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نس . [ ن َس س ] (ع مص ) پراکنده گردیدن موی سر. (از منتهی الارب )(از آنندراج ) (ناظم الاطباء). ◄ بانگ برزدن و راندن شتران را. (منتهی الارب ) (از آنندراج ). راندن و زجر کردن ناقه را. (از المنجد). راندن و با عصا زجر کردن شتر را. (از ناظم الاطباء). راندن شتر. (تاج المصادر بیهقی ). ◄ سرزنش کردن . (آنندراج ) (منتهی الارب ). ◄ خشک شدن . (تاج المصادر بیهقی ) (آنندراج ) (منتهی الارب ). خشک گردیدن . (ناظم الاطباء). نسوس . (آنندراج ). ◄ درگذرنده و سریعالعمل بودن در هر کاری . نسیس . (المنجد). ◄ لازم گرفتن روای هر امر را. (از آنندراج ). لازم گرفتن روائی هر کاری را. (از ناظم الاطباء). تنساس .(آنندراج ). ◄ شتاب رفتن . (از آنندراج ) (ناظم الاطباء). ◄ رفتن . (از ناظم الاطباء).شتاب رفتن در آب خاصةً. (آنندراج ). ◄ فرودآمدن قوم بر آب . (ناظم الاطباء). درآمدن قوم بر آب .تنساس . (از المنجد). ◄ سعایت کردن . نمامی نمودن . تباهی افکندن بین قوم . (از ناظم الاطباء).
نس . [ ن َ ] (اِ) سایه . ◄ درختستان . گلستان . ◄ خانه . ◄ مأخوذ از عربی، رگ و پی و عصب . (ناظم الاطباء).
نس . [ ن ُ ] (اِ) به معنی پوز باشد که گرداگرد لب و دهان است از جانب درون و بیرون . (برهان قاطع). گرداگرد دهان که پوز گویند. (از انجمن آرا) (آنندراج ) (از جهانگیری ). گرداگرد دهان از بیرون سو. (اوبهی ). پوز. زفر. فرنج . نول . پیرامن دهان : ... آلوده بیاری و نهی در ... من بوسه ای چند به تزویر دهی بر نس من . مهستی یا رودکی . بی نواتر ز ابرهای تموز سردنس تر ز بادهای خزان . سنائی (از جهانگیری ). همچون سگ قصاب نیابد شکم سیر در خون ز سر حرص و طمع تا ننهد نس . تا چند نس خویش نهی بر نس من ایری چو دوال برنهی بر اس من . ؟ (از انجمن آرا). شمس فخری . ◄ (ق ) هنوز. (یادداشت مؤلف ) : از چنو شاعر نس از تو بحردست ده هزاری که بگفتم اندک است . مولوی . ◄ (اِ) هوش . عقل . (برهان قاطع) (جهانگیری ) (فرهنگ نظام ) (انجمن آرا) (ناظم الاطباء). شعور. (برهان قاطع) (ناظم الاطباء). فراست . رای . تدبیر. (ناظم الاطباء). ◄ مال . دارائی . (یادداشت مؤلف ) : این نودساله عجوز گنده کس نه خِرَد هِشت آن ملک را و نه نس . مولوی . ◄ ریش . لحیه . (ناظم الاطباء). ◄ در سبزوار، بینی . (فرهنگ نظام ). ◄ فرج زن . (ناظم الاطباء). شرم زن . (یادداشت مؤلف ). ◄ جای لغزان . (ناظم الاطباء).