نشاستن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نشاستن . [ ن ِ ت َ ](مص ) نشاندن . (انجمن آرا) (آنندراج ) (برهان قاطع). نشاختن . (جهانگیری ) (انجمن آرا). پهلوی نیشاستن . نشاختن . نشاندن . و آن متعدی نشستن است . (حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ) : به شادیش بر تخت شاهی نشاست بسی پوزش از بهر دختر بخواست . اسدی . ◄ سوار کردن . جای دادن . رجوع به نشاندن شود : سپهبد مر او را به کشتی نشاست به کین جستن دیو خفتان بخواست . اسدی . ◄ تعبیه کردن . رجوع به نشاندن شود : بتی بر وی از سنگ بنشاسته به پیرایه و افسر آراسته . اسدی . ◄ نشستن . (از برهان قاطع ذیل لغت بنشاست ) : فاختگان همبر بنشاستند نای زنان بر سر شاخ چنار. منوچهری .