نشاط کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نشاط کردن . [ ن َ / ن ِ ک َ دَ ] (مص مرکب ) شادمانی کردن . خوشحالی نمودن . بشاشت نمودن . ◄ جست وخیز کردن . شادمانه جست وخیز کردن : چندان که نشاط کرد و بازی در من اثری نکرد و سودی . سعدی . چندانکه نشاط و ملاعبت کرد و بساط مداعبت گسترد، جوابش نگفتم . (گلستان ). ◄ لهو و لعب کردن . عشرت کردن . طرب کردن : فرمود تا طرادها غلامان سرای از دور بزدند و بر آن شراب خوردو نشاط کرد. (تاریخ بیهقی ص ٤٣٤). به لؤلؤ ابر بیاراست روی صحرا را مگر نشاط کند شهریار در صحرا. مسعودسعد. ◄ قصد کردن . میل کردن . آهنگ کردن . عزیمت کردن . شایق شدن : چون این فصل تقریر کرده شود و خان نشاط کند که عهد بسته آید وعده ای بستانی . (تاریخ بیهقی ص ٢١١). بوسعید گفت این باغچه ٔ بنده در نیم فرسنگی شهر خوش ایستاده است، خداوند نشاط کند که فردا آنجا آید. (تاریخ بیهقی ص ٦١٠). - نشاطِ... کردن ؛ بدان روی آوردن . آهنگ آن کردن . هوای آن کردن . بدان میل کردن : ملکا بر در میدان تو بودم یک روز اندر آن روز که کردی تونشاط چوگان . فرخی . اگر نشاط رفتن کند [ خوارزمشاه ] مقرر گردد که از آن ریش نمانده است . (تاریخ بیهقی ص ٣٤٤). پس از آنکه دل از این دو شغل فارغ کرد و ایشان سوی غزنین بردند، چنانکه بازنمودم، نشاط شراب و صید کرد. (تاریخ بیهقی ص ٢٣٩). گر تو نشاط درگه جیلان کنی من قصد سوی درگه یزدان کنم . ناصرخسرو. زمین میدان بر اوج چرخ فخر آورد چو شاه گیتی رای و نشاط میدان کرد. مسعودسعد. امیر غازی محمود رای میدان کرد نشاط مرکب میمون و گوی و چوگان کرد. مسعودسعد. شد بهشت عدن بزمش چون نشاط باده کرد آب حیوان گشت باده چون به کف ساغر گرفت . مسعودسعد. هرگز نشود مرد به بازی غازی کاهل نکند نشاط تیراندازی . ؟ (از المضاف الی بدایع الازمان ).