نشان داشتن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نشان داشتن . [ ن ِ ت َ ] (مص مرکب ) علامت داشتن . مشخص بودن . ◄ خبر داشتن . آگاه بودن . (یادداشت مؤلف ) : نه ز او زنده نه مرده دارم نشان به چنگ نهنگان مردم کشان . فردوسی . چنین گفت خسرو که ای سرکشان ز بهرام چوبین که دارد نشان . فردوسی . ◄ مطلع بودن : یکی کودکی خرد چون بی هشان ز کار گذشته چه دارد نشان . فردوسی . ◄ سراغ داشتن . (یادداشت مؤلف ) : و جنگی درپیوست که هرگز مانند آن کس نشان نداشت . (فارسنامه ٔ ابن بلخی ص ٤٧). - نشان داشتن از چیزی ؛ از آن بهره داشتن . از آن نصیبی داشتن : بنشین و دل از هوای خوبان بنشان کاین قوم ز مردمی ندارند نشان . اثیر اخسیکتی . رنگ رو از حال دل دارد نشان رحمتم کن مهر من در دل نشان . مولوی . ای پیک پی خجسته که داری نشان دوست با ما مگو بجز سخن دلستان دوست . سعدی . دو دیگرسواری ز گردنکشان که از رزم دیرینه دارد نشان . فردوسی . - نشان داشتن از... ؛ از آن باخبر بودن . در آن ماهر بودن : از ایشان گزین کرد گردنکشان کسی کو ز نخجیر دارد نشان . فردوسی .