نشانه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نشانه . [ ن ِ ن َ / ن ِ ] (اِ) علامت . (ناظم الاطباء). آیت . (ترجمان القرآن ). نشان . نمودار. دلیل . امارة. امارت . سمة : قلم نشانه ٔ عقل است و تیغ مایه ٔ جور یکی چو حنظل تلخ و یکی چو شهد شهی . ناصرخسرو. ◄ آنچه که بعنوان نشانی و علامت و به قصد بازشناختن بر جائی نهند : ای دل نهان ز غیر چه بوسی زمین دوست لختی ز جان نشانه بر آن بوسه گاه نه . طالب آملی (از آنندراج ). - نشانه ٔ فرسنگ ؛ مراد میل فرسنگ است . (آنندراج ) : یکچند پای خود به رهت لنگ می کنم همراهی نشانه ٔ فرسنگ می کنم . یحیی کاشی (از آنندراج ). ◄ هدف . آماج . بوته . غرض . برجاس . نشان : گشاده برت باشد و دست راست نشانه بنه ز آن نشان کت هواست . فردوسی . خدنگی بپیوست و بگشاد دست نشانه به یک چوبه درهم شکست . فردوسی . نشانه نهادند در اسپریس سیاوش نکرد ایچ با کس مکیس . فردوسی . زمین هست آماجگاه زمان نشانه تن ما و چرخش کمان . اسدی . چنانکه سهم تو افتد سوی نشان عدو نشانه را نزند تیر هیچ تیرانداز. قطران . چو تیر سخن را نهم پرّ حجّت نشانه شود ناصبی پیش تیرم . ناصرخسرو. گویم چرا نشانه ٔ تیر زمانه کرد چرخ بلند جاهل بیدادگر مرا. ناصرخسرو. بر دوستی عترت پیغمبر کردندمان نشانه ٔ بیغاره . ناصرخسرو. تیر فرمانش بر نشانه ٔ قصد سخت سوفار و تیزپیکان باد. مسعودسعد. این سخن بر دل قباد همچنان کارگر آمد کی تیرکی بر نشانه زنند و ساعتی نیک فروشد. (فارسنامه ٔ ابن بلخی ص ٨٧). و هر آینه آن کس که زشتی کار بشناسد اگرخویشتن در آن افکند نشانه ٔ تیر ملامت باشد. (کلیله ودمنه ). کجا دو تیر گشاید گه نشانه زدن بود بحکم ز سوفار این نشانه ٔ آن . سوزنی . هرکه بر تو گشاد تیر سؤال اگر اعمی بود اگر اعمش به نشانه رسد درست و صواب همچو از شست و قبضه ٔ آرش . سوزنی . نمی افتاد فرصت در میانه که تیر خسرو افتد بر نشانه . نظامی . زنم چندان تظلم در زمانه که هم تیری نشانم بر نشانه . نظامی . مرد کز صید ناصبور افتد تیر او از نشانه دور افتد. نظامی . خدنگ غمزه زدی بر نشانه ٔ دل من خدنگ چون بنشان از نشانه بازآورد. خاقانی . تیرم همه برنشانه شد راست هرچند کمان به چپ کشیدم . خاقانی . اگرچه غالبی از دشمن ضعیف بترس که تیر آه سحر برنشانه می آید. سعدی . گر سنگ فتنه بارد فرق منش سپر کن ور تیر طعنه بارد جان منش نشانه . سعدی . که ای تیر ملامت را نشانه . حافظ. ای تیر غمت را دل عشاق نشانه . شیخ بهائی . هر چند به تیری نتوان زد دو نشانه . صائب (آنندراج ). - تیر نشانه ؛ تیری که راست رود بر نشانه خورد : بس بگرانی روی گهی سوی مسجد سوی خرابات همچو تیر نشانه . ناصرخسرو. ◄ نشانی . خبر. اثر. نشان : گریان همه اهل خانه ٔ او از گم شدن نشانه ٔ او. نظامی . یا وصل ترا نشانه بایستی یا درد مرا کرانه بایستی . خاقانی . با تو از دل نشانه یافته ام خبر از دزد خانه یافته ام . صائب (از آنندراج ). ◄ نشانی . آدرس : گفتی به طلب رسی به کوی ما خود کوی ترا نشانه بایستی . خاقانی . من آن نیم که به قاصد دهم نشانه ٔ خویش که سازدش ز پی مدعا بهانه ٔ خویش . کمال خجندی (از آنندراج ). ◄ سرمشق . مصداق . (یادداشت مؤلف ) : بکوشید تا رنج ها کم کنید دل غمگنان شاد و خرم کنید بر این گفتها برنشانه منم سر راستی را بهانه منم . فردوسی . ◄ نمونه . علامت : فرزند امیرسعید را با تو بفرستیم ساخته با تجملی بسزا، تا وی نشانه ای بود و تو به کدخدائی قیام کنی . (تاریخ بیهقی ص ٣٩٨). ◄ عَلَم . (ترجمان القرآن ) (دهار). مشارٌبالبنان . انگشت نما. سرشناس . مشهور. شهره : بباشی، اگر دل بدانش نشانی به اندک زمانی به دانش نشانه . ناصرخسرو. نشانه کردم خود را به گونه گونه گناه نشانه ٔ چه که بر جای تیر خذلانم . سوزنی . خداوندا بزرگانند پیش تخت تو حاضر نشانه بوده در هر فضل و فتنه گشته در هر فن . شهاب سمرقندی . کم باش نشانه در هنر ز آنک تیر فلکی نشانه جوی است . عمیدالدین بلخی . ◄ حلیة. (ترجمان القرآن ). نشان . زیور. رجوع به نشان شود. ◄ وصف . صفت . نعت . (یادداشت مؤلف ) رجوع به نشان شود. ◄ تخمی از تخمهای مرغ خانگی که برنگیرند و بجای مانند تا مرغ جای تخم کردن گم نکند. (یادداشت مؤلف ). ◄ قرطاس . (یادداشت مؤلف ). ◄ عُرضَة. (یادداشت مؤلف ) : چون شب به نشانه ٔ خود آید هر مرغ به خانه ٔ خود آید. نظامی .