نشایستن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نشایستن . [ ن َ ی ِ ت َ ] (مص منفی ) شایسته نبودن . سزاوار نبودن . (از آنندراج ) : نمانی به خوبی مگر ماه را نشایی کسی را بجز شاه را. فردوسی . نفرمودمت کاین بدان را بکش نگهداشتنشان نشاید ز هش . فردوسی . کس از مادران پیر هرگز نزاد وز آنکس که زاید نشاید نژاد. فردوسی . نزیبد تخت را هر تن نشاید تاج را هر سر نه هر سرخی بود مرجان نه هر سبزی بود مینا. قطران . نشاید که ملک بدین سبب مکان خویش خالی گذارد. (کلیله و دمنه ). نشاید مرا با جوانان چمید. سعدی . گفتم تصور مرگ ازخیال خود بدر کن که فیلسوفان گفته اند مزاج اگرچه سالم بود اعتماد بقا را نشاید. (گلستان ). بوسه ای ز آن دهان بخواهم خواست که نشاید به رایگان مردن . اوحدی . ◄ نتوانستن : نشایدیافت بی رنج از جهان گنج . (ویس و رامین ).