نشست داشتن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نشست داشتن . [ ن ِ ش َ ت َ ] (مص مرکب ) نشسته بودن . حضور داشتن : ندانی که پیش که داری نشست بر شاه منشین و منمای دست . فردوسی . ◄ سکونت داشتن . مقیم بودن . اقامت کردن . جای داشتن : ز قیصر بپرسید کایزدپرست به شهر تو بر کوه دارد نشست . فردوسی . دو دیگر به جائی که کیخسرو است بدان شهر من خود ندارم نشست . فردوسی . بپرسید کانجا که دارد نشست چنین گفت فلاح دانش پرست . اسدی . بدو گفت پیرش که سال است شصت که تا من بدین کوه دارم نشست . اسدی . گهی دارد نشست اندر خراسان گهی در اصفهان و ری و گرگان . (یوسف و زلیخا). اگرچه پس پرده دارد نشست همه روز باشد عمارت پرست . نظامی . بیا ساقی آن بکر مستور مست که اندر خرابات دارد نشست . حافظ. ◄ جای داشتن : چو عکسم که در آب دارد نشست به هر جنبشی می خورد صد شکست . (از آنندراج ). ◄ همنشینی داشتن . معاشرت داشتن . - نشست داشتن با... ؛ با او هم نشین بودن . معاشر بودن : در بار بر نامداران ببست همانا که با دیو دارد نشست . فردوسی . بدو گفت کای مرد یزدان پرست که در کوه با غرم داری نشست . فردوسی . چو با دیو دارد سلیمان نشست کند یاوه انگشتری را ز دست . نظامی (از آنندراج ).