نشست کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نشست کردن . [ ن ِ ش َ ک َ دَ ] (مص مرکب ) نشستن : نشست کرده است ؛ یعنی نشسته است . (آنندراج از سفرنامه ٔ شاه ایران ) : بر گنج نشست کرد حجت جان کرده منقّا و دل مصفا. ناصرخسرو. ◄ اقامت کردن . مستقر شدن . مسکن کردن : نشست اندر آن شهر از آن کرده بود که کندز فریدون برآورده بود. فردوسی . ز آمل گذر سوی تمیشه کرد نشست اندر آن نامور بیشه کرد. فردوسی . فدای تو بادا همه هرچه هست گر ایدر کنی تو بشادی نشست . فردوسی . و این مضر پدر پیغمبر ما بود و مسکن نزار به بادیه بود بجای معدبن عدنان و از آنجا به مکه آمد و نشست آنجا کرد. (ترجمه ٔ طبری بلعمی ). ◄ فرود آمدن : وز پس اسپان صف پیلان مست ابر و هوا کرده به صحرا نشست . امیرخسرو (از آنندراج ). ◄ فرونشستن . - نشست کردن بنائی ؛ اندکی فروشدن و خسف بناء. شکم دادن بنا. - نشست کردن آب رودخانه ؛ کم شدن آب رودخانه . - نشست کردن ورم ؛ کم شدن ورم . ◄ همنشینی کردن . معاشرت کردن . - نشست کردن با... ؛ نشست و برخاست کردن . معاشرت کردن . مصاحبت کردن : نقل است که زاهدی بود از جمله ٔ بزرگان بسطام ...از حلقه ٔ بایزید هیچ غایب نبودی همه سخن او شنیدی وبا اصحاب او نشست کردی . (تذکرةالاولیاء). مکن بافرومایه مردم نشست چو کردی ز هیبت فروشوی دست . سعدی .