نشسته
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نشسته . [ ن ِ ش َت َ / ت ِ ] (ن مف ) جالس . (منتهی الارب ). قاعد. که جلوس کرده است . مقابل قائم به معنی برخاسته : ور تو بنشسته ای مکن فرهی ز آن که تو فتنه ٔ نشسته بهی . سنائی . ◄ بر تخت جلوس کرده . به سلطنت و امارت رسیده : ز آن گذشته جهانیان غمگین ز این نشسته جهانیان دلشاد. رودکی . ◄ بیدار مانده . نخفته : ترا که دیده ز خواب خمار باز نباشد ریاضت من شب تا سحر نشسته چه دانی . سعدی . ◄ تسکین یافته . آرام گرفته . تخفیف یافته . از شور و هیجان افتاده : ور تو بنشسته ای مکن فرهی ز آن که تو فتنه ٔ نشسته بهی . سنائی . ◄ آن که می ماند و درنگ می کند و توقف می نماید. ◄ گرد و غبار که بر روی چیزی واقع می گردد. ◄ آن که می نشیند. (ناظم الاطباء). ◄ (ق ) در حالی که نشسته است . جالساً قاعداً. در حال قعود : از آن کس که بر پای پیشش بر است نشسته به یک سر از او برتر است . فردوسی . - برهم نشسته ؛ به روی هم گرد آمده و جمع شده و فراهم آمده وتوده شده . (ناظم الاطباء). - فراهم نشسته ؛ مجتمع. - فرونشسته ؛ پست . فروتن . متواضع. - ◄ در جای پست نشسته و واقع شده . (ناظم الاطباء). - ◄ فروکش کرده . نشست کرده .
نشسته . [ ن َ ش ُ ت َ / ت ِ ] (ن مف مرکب )ناشسته . ناشور. شسته ناشده . مقابل شسته : روی ناشسته چو ماهش نگرید چشم بی سرمه سیاهش نگرید. ◄ تطهیر ناکرده . ناپاک . - امثال : نشسته پاک است .