نشع
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نشع. [ ن َ ] (ع مص ) به درشتی کشیدن چیزی را. (از منتهی الارب ) (از آنندراج ). به عنف چیزی را برکندن . (از اقرب الموارد) (از المنجد). مَنشَع. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). انتشاع . (از المنجد). ◄ بوییدن طیب را. (از المنجد) (از اقرب الموارد). ◄ دارو به دهان کسی ریختن . (از المنجد). ◄ دارو به دهان کودک ریختن . (ازاقرب الموارد). تلقین کردن کلامی را به کس . (اقرب الموارد) (از المنجد). ◄ شهیق . (از المنجد)(از اقرب الموارد). در سینه گردانیدن گریه را. (از ناظم الاطباء). ◄ مزد دادن کاهن را. (از اقرب الموارد از لسان ). ◄ به صیغه ٔ مجهول، آزمند کرده شدن بچیزی . (از منتهی الارب ). ◄ (اِ) مزد کارگر. جعل الکاهن . (از اقرب الموارد).
نشع. [ ن َ ش َ ] (ع اِ) آبی که طعم آن بد شده است . (از المنجد) (از اقرب الموارد).