واژه جو

نشیننده

/vâže/

لغت‌نامه دهخدا ـ ویرایش دوم

نشیننده . [ ن ِ ن َن ْ دَ / دِ ] (نف ) اسم فاعل است از نشستن . آن که می نشیند. جالس . قاعد. ◄ نشسته . که نشسته است : نشینندگان جمله برخاستند. نظامی . ◄ مقیم . که در جائی اقامت کند و بسر برد : نشستنگهی ز آن طرف بازجست که دارد نشیننده را تن درست . نظامی .

معنی نشیننده | واژه جو