نظر
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(نَ ظَ) [ ع. ]<BR>۱- (مص م.) نگاه کردن، نگریستن، <BR>۲- به نظر آوردن.<BR>۳- مورد توجه قرار دادن چیزی را به جهت دفع چشم زخم.<BR>۴- (اِمص.) نگاه، نگرش.<BR>۵- (اِ.) فکر، اندیشه، رأی.<BR>۶- جهت، جنبه.<BR>۷- وضع دو ستاره نسبت به یکدیگر (نجوم).<br>
فرهنگ فارسی معین
(نَ ظَ) [ ع. ] ۱- (مص م.) نگاه کردن، نگریستن، ۲- به نظر آوردن. ۳- مورد توجه قرار دادن چیزی را به جهت دفع چشم زخم. ۴- (اِمص.) نگاه، نگرش. ۵- (اِ.) فکر، اندیشه، رأی. ۶- جهت، جنبه. ۷- وضع دو ستاره نسبت به یکدیگر (نجوم).
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نظر. [ ن َ ] (ع مص ) درنگ کردن و مهلت دادن بر کسی . ◄ فروختن چیزی را به مهلت . (از منتهی الارب ) (آنندراج ). ◄ نَظَر. (از متن اللغة). رجوع به نظر شود.
نظر. [ ن ِ ] (ع اِ) مانند. (منتهی الارب ). مثل . نظیر. (از اقرب الموارد) (از المنجد).
نظر. [ ن َ ظَ ] (ع مص ) نگریستن . (آنندراج ) (تاج المصادر بیهقی ) (زوزنی ). نگرستن . (ترجمان علامه ٔ جرجانی ص ١٠٠). نگریستن در چیزی به تأمل . (فرهنگ خطی ) (ازاقرب الموارد) (از ناظم الاطباء) (از المنجد). ◄ چشم انداختن . (یادداشت مؤلف ). ◄ چشم داشتن . (از منتهی الارب ) (آنندراج ) (تاج المصادربیهقی ) (زوزنی ) (ترجمان علامه ٔ جرجانی ص ١٠٠) (از ناظم الاطباء). انتظار داشتن چیزی را . (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد) (از متن اللغة). مترقب حضور چیزی شدن . (از متن اللغة). ◄ فرمان دادن میان قوم . (از منتهی الارب ). حکومت کردن بین مردم و فیصله دادن دعاوی ایشان را. (ازاقرب الموارد) (از المنجد). ◄ یاری دادن . (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) . مدد کردن و کمک کردن . ◄ مرثیه گفتن بر مرده . (از ناظم الاطباء) . ◄ گوش دادن به سخن کسی . (از المنجد) (از اقرب الموارد). یقال : انظرنی ؛ ای اصغ الی . (اقرب الموارد). ◄ چشم زخم رسانیدن . (ازمنتهی الارب ) (آنندراج ) (از ناظم الاطباء). ◄ هلاک کردن . (از المنجد). ◄ نمودار کردن زمین گیاه خود را. (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). ◄ فروختن چیزی را به نظرة و امهال و تأخیر. (از اقرب الموارد) (از المنجد). رجوع به نَظر شود. ◄ درنگ کردن و مهلت دادن بر کسی . (از ناظم الاطباء). به تأخیر انداختن و مهلت دادن ادای دَین را . (از المنجد) (از اقرب الموارد). ◄ فال گوئی کردن . (از منتهی الارب ) (آنندراج ) (از ناظم الاطباء). تکهن . (اقرب الموارد) (المنجد). فال گوئی . (ناظم الاطباء).
مترادف و متضاد واژهدان
تماشا، چشم، دیدن، دید، عنایت، مشاهده، نظاره، نگاه، نگرش زعم، عقیده راءی، نقشه جنبه، حیث، لحاظ، منظر اندیشه، تفکر دیدگاه، نظریه
فرهنگ طیفی واژهدان
عقیده، رأی، فکر، اعتقاد نظر شخصی، احساس، فکر، طرزفکر، نقطهنظر، تلقی، برداشت، درک، دیدگاه، جهانبینی احساس اولیه، شم، احساس آرا، افکار عمومی، رأی اتکا بهنفس
واژگان فارسی سره واژهدان
نگر، نگرش، نگریستن، نگاه، نگر، روی، رو، دیدگاه، دید، دی
واژگان قرآن
فَهَلْ یَنْظُرُونَ إِلاّ سُنَّتَ مادّه «نظر» چنان که «راغب» در «مفردات» مى گوید، به معناى گردش فکر یا اندیشه، براى مشاهده یا ادراک چیزى است، و گاه به معناى تأمل و جستجوگرى، و نیز به معناى معرفت حاصل از جستجوگرى، آمده است. و مى گوید «نظر» و «انتظار» گاه به یک معنا مى آید.(2)