نظیف
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(نَ) [ ع. ] (ص.) پاکیزه، تمیز.<br>
فرهنگ فارسی معین
(نَ) [ ع. ] (ص.) پاکیزه، تمیز.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نظیف . [ ن َ ] (اِخ ) ابن یمن، معروف به نظیف القس، از اطبای عهد عضدالدوله ٔ دیلمی است که به فرمان وی در بیمارستانی که در بغداد تأسیس کرده بود به معالجه ٔ بیماران پرداخت . وی از مترجمان کتابهای علمی یونانی به زبان عربی است، ترجمه ٔ اضافاتی بر اشکال مقاله ٔ دهم از کتاب اقلیدس از اوست . (از تاریخ ادبیات در ایران دکتر صفا ج ١ ص ٢٨٢ و ٣٣٥).
نظیف . [ ن َ ] (اِخ ) (... افندی ) احمد استانبولی، از شاعران و مؤلفان قرن سیزدهم هجری قمری عثمانی است، او راست : سفینةالوزراء، لغات قافیه، منظومه ٔ سرآغاز حجاز و ترجمه ٔ چند کتاب . از اشعار اوست : یا رسول اﷲ روضک خلد جنت درسنک نطق جان بخشک سراسر خیر و حکمت درسنک . (از قاموس الاعلام ج ٦).
نظیف . [ ن َ ] (ع ص ) پاکیزه . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (بحر الجواهر) (دهار) (ناظم الاطباء). پاک . (آنندراج ) (ناظم الاطباء)(غیاث اللغات ). طاهر. (غیاث اللغات ). پاکیزه ٔ تمیز.نقی بهی . (از متن اللغة). پاک از چرک و آلودگی و تمیز و نیکو. (از اقرب الموارد) (از المنجد). نقی . مقابل قذر و پلید و پلشت . (یادداشت مؤلف ) : گر پلیدم ور نظیفم ای شهان این نخوانم پس چه خوانم در جهان . مولوی . قوت طاعت در لقمه ٔ لطیف است و صحت عبادت در کسوت نظیف . (گلستان سعدی ). عابد طعامهای لطیف خوردن گرفت و کسوتهای نظیف پوشیدن . (گلستان سعدی ). لطیف ْ جوهر و جانی غریب ْ قامت و شکلی نظیف ْ جامه و جسمی بدیعْ صورت و خوئی . سعدی . ◄ حلال . پاک . (غیاث اللغات ) (آنندراج ). ◄ (اِ) اشنان . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد). اشنان و مانند آن . (از متن اللغة).
واژگان فارسی سره واژهدان
شسته، تمیز، پاکیزه، پاک