نعره زدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نعره زدن . [ ن َ رَ / رِ زَ دَ ] (مص مرکب ) بانگ زدن . فریاد زدن . به بانگ بلند خطاب کردن : یکی نعره زد گیو در کارزار به افراسیاب آن شه نامدار. فردوسی . یکی نعره زد گیو و گفت ای سران بکوشید در رزم بدگوهران . فردوسی . همی رفت گشتاسب تا پیش کوه یکی نعره زد کاژدها شد ستوه . فردوسی . ور بدین یک سخن مرا بزند گوش او کر کنم به نعره زدن . فرخی . از قلعه بوقها بدمیدند و نعره زدند. (تاریخ بیهقی ٢٣٩). که هر ساعت آن شیر جستی ز جای زدی نعره آنگه نشستی ز پای . اسدی . چون از سراپرده ٔ خاقان برآید ایشان از چهار گوشه نعره زنند. (از فارسنامه ٔ ابن البلخی ص ٨٠). چو بر درگه رسید آن عاشق مست همی زد نعره چون شیران سرمست . نظامی . زد نعره ای آنچنان شغبناک کافتاد هزاهزی در افلاک . نظامی . نعره ای زد چو طفل زهره شکاف یا زنی طفلش اوفتاده ز ناف . نظامی . نعره می زد خلق را کای مردمان اندر آتش بنگرید این بوستان . مولوی . نعره ای زد سخت اندر حال زن گفت واعظبر دلش زد، گفت من . مولوی . شوریده ای همراه ما بود نعره ای بزد و راه بیابان در پیش گرفت . (گلستان سعدی ). گر خسته دلی نعره زند بر سر کوئی عیبش نتوان گفت که بی خویشتن است آن . سعدی . گه نعره زدی بلبل گه جامه دریدی گل تا یاد تو افتادم از یاد برفت آنها. سعدی . نعره زد عشق که خونین جگری پیدا شد حسن لرزید که صاحبنظری پیدا شد. اقبال لاهوری . - نعره ٔ چیزی زدن ؛ ازآن دم زدن . بدان با بانگ بلند ابراز شوق و پیوستگی کردن . دم از چیزی زدن بی پروا : عاشقانت نعره ٔ الفقر فخری می زنند. خواجه عبداﷲ انصاری . گر بزنی به خنجرم کز غم دوست توبه کن نعره ٔ شوق می زنم تارمقی است بر تنم . سعدی . مست شراب صمدی بایزید آنکه زدی نعره ٔ هل من مزید. خواجو. ◄ نعره برآوردن . گریستن به آواز و بانگ بسیار بلند. (ناظم الاطباء). رجوع به شواهد بالا شود.