نعش
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نعش . [ ن َ ] (ع اِ) جنازه . (غیاث اللغات )(مهذب الاسماء). جنازه ٔ با مرده . (از منتهی الارب ) (از آنندراج ). سریر میت هنگامی که مرده در آن است . (از متن اللغة) (از اقرب الموارد). جنازه خواه میت مسلمان باشد خواه نامسلمان باشد. (غیاث اللغات ). تخت چهار پایه ٔ کوتاهی که میت رابر آن حمل می کرده اند. (یادداشت مؤلف ) : به نعش عالم جیفه نماز برکردیم به فرق گنبدفرتوت خاک بنشاندیم . خاقانی . من گدازان چو هلالم ز بر نعش و شما بر سر نعش نظاره چو سهائید همه . خاقانی . برگرد نعش آن مه لشکر بنات نعش صدره شکاف و جعدگشای اندرآمده . خاقانی . و گر نعشی دو کس بر دوش گیرند لئیم الطبع پندارد که خوانی است . سعدی . آرند نعش تا به لب گور و هر که هست بعد از نماز باز سر خانمان شود. سعدی . دو شخص ظاهر شدند و با ایشان نعشی است ... و آن نعش نهاده و میت را بیرون آورده اند و با قبر نهاده اند. (مزارات کرمان ص ٩٥). چون نعش من برند برون از سرای من محنت برهنه پای دود در قفای من . فصیحی (آنندراج ). ◄ جنازه ٔ برداشته . (زمخشری ). ◄ میت . (متن اللغة). مأخوذ از تازی، لاش . لاشه . کالبد مرده، خواه از انسان یا حیوان . (از ناظم الاطباء). در تداول بیشتر به جسد بی روح انسان و اغلب به جسد کسی که کشته شده باشد اطلاق شود. - نعش شدن ؛ خود را به مردن زدن . خود را بی دست و پای و نالایق و بی عرضه وانمود کردن . - نعش کسی را به تیرزدن ؛ کنایه از کمال بغض و عداوت است . (آنندراج ) : آن بت از کینه زند نعش مرا بسکه به تیر کاغذ گرده کند صفحه ٔ تصویر مرا. سعید اشرف (آنندراج ). ◄ زندگانی . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). بقا. (اقرب الموارد). ◄ محفه مانندی است که پادشاه را چون بیمار شود بر وی بردارند. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از متن اللغة) : پیوسته نالان بود و خواب از وی بگسست و بر نعشی خفته بر دوش می بردندش . (مجمل التواریخ ). ◄ چوبی است که بر سر آن لته بسته بچه ٔ شترمرغ را شکار کنند. (منتهی الارب ) (از متن اللغة)(از اقرب الموارد). ◄ (اِخ ) در اصطلاح نجوم، منظور بنات نعش است و آن هفت کوکب اند، چهارتا ازاین هفت را نعش گویند و سه کوکب دیگر را بنات . (از متن اللغة) (از ناظم الاطباء) (از آنندراج ). رجوع به بنات النعش شود : آن قوم که بودند پراکنده تر از نعش گشتند فراهم ز سخای تو چو پروین . سنائی . ز نظم و نثرش پروین و نعش خیزد و او بهم نماید پروین و نعش در یک جا. خاقانی . در نعش و پرن زنند خنده نظم تو و نثرت ای خداوند. خاقانی . کی دیده ای دو دوست که جوزاصفت بدند کایامشان چو نعش یک از یک جدا نکرد. خاقانی . دارای سپهر و اخترانش دارنده ٔ نعش و دخترانش . نظامی . بنات را ز پی نعش آفرید خدای ز بدو آنکه سپهر آمده ست در حرکات . کمال اسماعیل . ◄ (ع مص ) برداشتن . (تاج المصادر بیهقی ) (زوزنی ) (از منتهی الارب ) (آنندراج ). برداشتن و بلند کردن چیزی را. (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). ◄ درخت خمیده و مایل را راست کردن . (از اقرب الموارد) (از متن اللغة). ◄ نیکو کردن حال کسی را سپس درویشی و تنگدستی . (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) (از متن اللغة). ◄ دریافتن و رهاندن کسی را از هلکة. (از اقرب الموارد) (از متن اللغة). ◄ به نیکی یاد کردن مرده را. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از اقرب الموارد) (از متن اللغة). ◄ برداشتن چشم را و بلند نگریستن . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از ناظم الاطباء): نعش طرفه ؛ رفعه لینظر. (اقرب الموارد).