نعم
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نعم . [ ن َ ع َ / ن َ ] (ع اِ) شتر و گوسپندیا بخصوص شتر و گفته اند ستور چرنده . (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). شتر، بر گاو و گوسفند نیز اطلاق شود. (از المنجد). ج، انعام، نُعمان . جج، اناعیم .
نعم . [ ن َ ع َ ] (ع ق ) کلمه ٔ ایجاب و تصدیق به معنی آری و بلی . (از غیاث اللغات ). حرف جواب است و اگربعد از ماضی واقع شود معنی آن تصدیق است چنانکه در «هل قام زید» و اگر بعد از مستقبل واقع شود معنی آن وعده است چنانکه «نعم » در جواب «هل تقول ». ◄ بلی . آری . اجل . مقابل لا به معنی نه : گر تو گوئی که مر او را بکرم نیست نظیر همه گویند بلی و همه گویندنعم . فرخی . دیو است آنکس که هست عاصی درامر او دیو در امر خدای عاصی باشد نعم . منوچهری . نه جز بر زبانش نعم را مکان نه جز در عطاهاش کان نعم . ناصرخسرو. بر مجلس تو بنده را سوءالیست ارجو که جوابش نعم فرستی خود جز نعم از تو جواب ناید گوئی نعم وپس نعم فرستی . سوزنی . مفتی علم سخائی وز تو سائل را نیست جز قول نعم پاسخ و جز بذل نعم . سوزنی . مهتر ارچه بزند بنوازد که یکی لاوهزارش نعم است . خاقانی . گفت بخشیدم به او ایمان نعم ور تو خواهی این زمان زنده اش کنم . مولوی . با آنکه می بینم جفا امید می دارم وفا چشمانت می گوید که لا ابروت می گوید نعم . سعدی . گفتم به درم بوسه دهی گفت دهم گفتم بجز از بوسه دهی گفت نعم . ؟ ◄ (مص ) سبز و تازه و نرم گردیدن چوب . سبز شدن و تازه و باطراوت گردیدن چوب . (از منتهی الارب ). سبز شدن و تازه و باطراوت گردیدن چوب . (از المنجد) (از اقرب الموارد).
نعم . [ ن َ م َ ] (ع اِ) نعم عین ؛ نعام عین . (اقرب الموارد). رجوع به نعام َ شود.