نفاغ
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نفاغ . [ ن ِ ] (اِ) قحف . (لغت فرس اسدی ). قدحی که از آن شراب خورند. (فرهنگ خطی ) (سروری ). قدح بزرگی باشد که با آن شراب خورند. (جهانگیری ) (از برهان قاطع). قدح بزرگ . (غیاث اللغات ). قدحی بلند که باآن شراب خورند. (انجمن آرا). قدح بزرگی که بدان شراب خورند ویژه قدحی که از کاسه ٔ سر حیوان و یا از استخوان آن ساخته باشند. (از ناظم الاطباء) : به بگماز بنشست بمْیان باغ بخورد وبه یاران او شد نفاغ . بوشکور (از لغت فرس ). دل شاد دار و پند کسائی نگاهدار یک چشمزد جدا مشو از رطل و از نفاغ . کسائی (از لغت فرس ). چو یار من شود خندان بخندد باغ و راغ از وی نفاغ ار زی لبش داری شود پرمی نفاغ از وی . ؟ (از جهانگیری ). ◄ مستی . (فرهنگ اسدی نخجوانی ) (یادداشت مؤلف ). سکر. شرابخواری . (یادداشت مؤلف ) : چو بزم خسروان گردد ز بوی و رنگ باغ اکنون در آن خسرو به پیروزی کند بزم نفاغ اکنون . قطران (جهانگیری ). ◄ نفرین و لعنت و بددعائی . (ناظم الاطباء).