نفخه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نفخه . [ ن َ خ َ / خ ِ ] (از ع، اِ) نفخة. یک بار دمیدگی . (از ناظم الاطباء). یک بار دمیدن . (غیاث اللغات ). رجوع به نفخة شود. ◄ دم . (یادداشت مؤلف ). - تا نفخه ٔ صور ؛ تا روز قیامت . تا صبح محشر. تا ابد : شب را ز برای زنده ماندن تا نفخه ٔ صور همبرآرم . خاقانی . حریفان خلوتسرای الست به یک جرعه تا نفخه ٔ صور مست . سعدی . - نفخه ٔ روح ؛ کنایه از دمی باشد که جبرئیل در آستین مریم مادر حضرت عیسی (ع ) دمیده بود. (آنندراج ). نفخ روح : ز یک نفخه ٔ روح عدلش چومریم عقیم خزان بکر نیسان نماید. خاقانی . خاک چو مریم از صفت عیسی شش مهه به بر کرده به سان مریمش نفخه ٔ روح شوهری . خاقانی . - نفخه ٔ صور ؛ دم صور. (یادداشت مؤلف ). نفخ صور : زنده شد لهو و شادی از پی آنک نعره ٔ رعد نفخه ٔ صور است . مسعودسعد. نفس عاشقان و ناله ٔ کوس نفخه ٔ صور در جهان بگشاد. خاقانی . دشت محرم صحن محشر گشته وز لبیک خلق نفخه ٔ صور اندرین پیروزه پنگان دیده اند. خاقانی . من زنده به ذکر دوست باشم دیگر حیوان به نفخه ٔ صور. سعدی .