نفخ
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نفخ . [ ن ُ ف ُ ] (ع ص ) مرد پر از جوانی . (منتهی الارب ). پر از جوانی . (از اقرب الموارد). مرد در کمال جوانی . (ناظم الاطباء). یقول : شاب نفخ و جاریة نفخ . (از اقرب الموارد).
نفخ . [ ن َ ] (ع اِمص، اِ) ناز. بزرگ منشی . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). فخر. کبر. (اقرب الموارد). تکبر. (ناظم الاطباء): ذونفخ ؛ ذو کبر و فخر. (منتهی الارب ). ◄ بلند برآمدگی روز. ◄ بلندشدگی چیزی از بادی که در آن پدید آید. دمیدگی . پربادشدگی . آماس . (ناظم الاطباء). آماس . ورم . تورم . ◄ باد. (آنندراج ). ورمی که در شکم پدیدآید بر اثر خوردن چیز باددار و نفخ آور : چو سفره پیش هر ناکس میفکن بر زمین خود را که پیچد نفخ بی حد در شکم از نان بریانش . ملافوقی (آنندراج ). ◄ مرضی است در اسب و آن باد کردن تخم های اوست . (یادداشت مؤلف ). ◄ (مص )دردمیدن . (ترجمان علامه ٔ جرجانی ص ١٠٠) (از منتهی الارب ) (آنندراج ) (تاج المصادر بیهقی ) (زوزنی ) (ناظم الاطباء). دمیدن . (غیاث اللغات ). پف کردن . فوت کردن . دمیدن در چیزی . دمیدن در مشک . دمیدن به آتش . (یادداشت مؤلف ) (از متن اللغة) (از اقرب الموارد). - تا نفخ صور ؛ تا قیامت . تا ابد. تا دمیدن صور قیامت : در مغز فتنه خنجر چون گندنات را تا نفخ صور خاصیت کوکنار باد. ظهیر فاریابی . خصومتگهی ساخت تا نفخ صور که ازسازگاری شد آن شهر دور. نظامی . رگ رگ است این آب شیرین و آب شور در خلایق می رود تا نفخ صور. مولوی . تا نفخ صور بازنیاید به خویشتن هر کو فتاد مست محبت ز جام دوست . سعدی . - نفخ روح ؛ دردمیدن روح : چه بود آن نفخ روح و غسل و روزه که مریم عور بود و روح تنها. خاقانی . به روح القدس و نفخ روح مریم به انجیل و حواری و مسیحا. خاقانی . - نفخ صور ؛ دمیدن صور. درشیپور دمیدن : برآمد یکی صدمه از نفخ صور که ماهی شد از کوهه ٔ گاو دور. نظامی . - ◄ دمیدن صور اسرافیل . کنایه از نزدیک شدن قیامت . فرارسیدن قیامت . قیام قیامت : هین که در دل شکست زلزله ٔ نفخ صور گوش خرد شرط نیست جذر اصم داشتن . خاقانی . و آخر به نفخ صور کند قهر کردگار بند فلک گسسته و جرم زمین هبا. خاقانی . نغمه ٔ مطرب شده چون نفخ صور زو قیامت در جهان برخاسته . خاقانی . ◄ تیز دادن . (از منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء). ◄ بلند شدن چاشت . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). ◄ آفریدن . (منتهی الارب ) (آنندراج ). ◄ بلند شدن چیزی از بادی که در آن حادث گردد. (ناظم الاطباء). ◄ پرباد شدن . (غیاث اللغات ).