نفریدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نفریدن . [ ن َ / ن ِ دَ ] (مص ) نفرین کردن . دعای بد کردن . (از برهان قاطع) (از آنندراج ) (ناظم الاطباء). لعن کردن . بدخواهی کردن . (یادداشت مؤلف ). لعنت کردن . (ناظم الاطباء) : هر آنکس که بد پیش درگاه تو بنفرید بر جان بیراه تو. فردوسی . ببارید خون زنگه ٔ شاوران بنفرید بر بوم هاماوران . فردوسی . بسی نفرید بر گشت زمانه که کردش تیر هجران را نشانه . فخرالدین اسعد. هم از آن کار آن داس دل خیره ماند بر آن بت بنفرید و ز آنجا براند. اسدی . ز درد دل و جان بنالید سخت بنفرید بسیار بر شور بخت . شمسی (یوسف و زلیخا). همانا که بر ما بنفرید سخت که هم در زمان تیره شد روی بخت . شمسی (یوسف و زلیخا). نفریده به دشمنان جاهت اجرام فلک چو خلق عالم . بوعلی چاچی . ◄ نفرت نمودن . پشولیدن . پسوریدن . (ناظم الاطباء).