نفرین کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نفرین کردن . [ ن َ / ن ِ ک َ دَ ] (مص مرکب ) نفریدن . (از برهان قاطع) (از آنندراج ). لعنت نمودن . پشولیدن . بددعائی کردن . (ناظم الاطباء). رجم . (از ترجمان القرآن ) (از تاج المصادر بیهقی ). تلعین . (دهار). قبح . لعن . لعنة. (از ترجمان القرآن ). لعن کردن . لعنت کردن . دعای بد گفتن : نفرین کند به من بردارم به آفرین مروا کنم بدو بردارد به مرغوا. خسروانی . بر این تخمه ٔ سام نفرین کنند مرا نام بی مهر و بی دین کنند. فردوسی . بر آن موبد پیر نفرین مکن نه بر آرزو راند او این سخن . فردوسی . بر آن شاه نفرین کند تاج و گاه که پیمان شکن باشد و کینه خواه . فردوسی . به نیکبختی تو هر که دل ندارد شاد بنالد از غم وبر بخت خود کند نفرین . معزی (از آنندراج ). نفرین کنم ز درد فعال زمانه را کو داد کبرو مرتبت این گو فشانه را. شاکر بخاری . نیابد آفرین آن کس که گردونش کند نفرین نیابد مرغوا آنکس که یزدانش دهد مروا. قطران . بر این دیوان اگر نفرین کنی شاید که ایشان را همین امروز پر گردد به نفرین تو دیوانها. ناصرخسرو. گر اهل آفرین نیمی هرگز جهال چون کنندی نفرینم . ناصرخسرو. تو به دین دنیا گزیده ستی و زآن بر تنت نفرین کند جان آفرین . ناصرخسرو. نخواهی که نفرین کنند از پست نکو باش تا بد نگوید کست . سعدی . چنان زی که ذکرت به تحسین کنند چو مردی نه برگورت نفرین کنند. سعدی . ◄ آزار یافتن از حرفهای کسی . ◄ اظهار کراهت کردن . پرهیز نمودن . ◄ ترسناک شدن . هراسان گشتن . ◄ خشمگین شدن . (ناظم الاطباء).