نفس برآوردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نفس برآوردن . [ ن َ ف َ ب َ وَ دَ ] (مص مرکب )تنفس کردن . دم زدن . نفس فروبرده را بیرون دادن . ◄ زیستن . زندگی کردن . بسر بردن : به غفلت برمیاور یک نفس را مدان غافل ز کار خویش کس را. نظامی . - نفسی با کسی برآوردن ؛ دمی با او بسر بردن : گر درون سوخته ای با تو برآرد نفسی چه تفاوت کند اندر شکرستان مگسی ؟ سعدی . - نفسی به فراغت یا به خوشی برآوردن ؛ لختی به خوشی و فراغ زیستن : نیست پروای بهارم من و کنج قفسی که برآرم به فراغت نفسی از ته دل . صائب (از آنندراج ). نفس آنروز برآرم به خوشی از ته دل که دل سوخته در بزم تو مجمر گردد. صائب (از آنندراج ). ◄ سخن گفتن . لب به سخن گشودن . آغاز سخن کردن . شروع به سخن گفتن کردن : بیندیش وآنگه برآور نفس وز آن پیش بس کن که گویند بس . سعدی . ◄ نفس کشیدن . شکایت کردن . اعتراض کردن . ◄ نفس سرد برآوردن . آه کشیدن : چون تو خجل وار برآری نفس فضل کند رحمت فریادرس . نظامی .