نفس زدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نفس زدن . [ ن َ ف َ زَ دَ ] (مص مرکب ) دم زدن . نفس کشیدن . (ناظم الاطباء). زیستن . زندگی کردن : خاقانیا نفس که زنی خوش زن کانجا قبول خوش نفسان دارند. خاقانی . یک دو نفس خوش زن و جانی بگیر خرقه درانداز و جهانی بگیر. نظامی . تا به جهان در نفسی می زنی به که در عشق کسی می زنی . نظامی . تا نه تصور کنی که بی تو صبورم هر نفسی می زنم ز بازپسین است . سعدی . نفسی می زنم آسوده و عمری بسر آرم . سعدی (گلستان ). - نفس زدن صبح ؛ طلوع کردن : صبح نخستین چو نفس برزند صبح دوم بانگ بر اختر زند. نظامی . یا رب آن صبح کجا رفت که شبهای دگر نفسی می زد و آفاق منور می شد. سعدی . ◄ دم برآوردن . لب به شکوه و شکایت گشودن . به اعتراض دهن گشودن . آه کشیدن : شاخ انگور کهن دخترکان زاد بسی که نه از درد بنالید و نه برزد نفسی . منوچهری . با آینه ٔ ضمیر مخدوم خواهد که نفس زند نیارد. خاقانی . ◄ پر گفتن . (یادداشت مؤلف ). ◄ نغمه کردن . آواز خواندن : زیبق شود ترانه ٔ داودیم به گوش آنجا که بلبلی نفسی دلنشین زند. طالب (آنندراج ). ◄ سخن گفتن . (یادداشت مؤلف ) : پیر شبوی گفت ما را ازاین معنی نفسی زن . (اسرار التوحید ص ٢٠٨). ◄ تلاش کردن : در ره عشقت نفسی می زنم بر سر کویت جرسی می زنم . نظامی . ◄ استراحت کردن . نفسی به راحت کشیدن . برآسودن : گاه آن آمد که لختی برزند عاشق نفس روز آن آمد که تائب رای زی صهبا کند. منوچهری . - نفس زدن از... ؛ به چیزی یا کاری اظهار تعلق و دلبستگی و تمایل نمودن . از آن بسیار سخن گفتن . از آن دم زدن : از توکل نفس تو چند زنی مرد نامی ولیک کم ززنی . سنائی . می زد از نزهت و شکار نفس منذرش پیش بود و نعمان پس . نظامی . - یک نفس زدن ؛ یکدم فراغت یافتن . لحظه ای راحت و آرامش یافتن : یک نفس تا که یک نفس بزنم روزگارم امان دهد ندهد. خاقانی . - ◄ یک نفس . یک لحظه : تو سالیانها خفتی و آن که بر تو شمرد دم شمرده ٔ تو یک نفس زدن نغنود. ناصرخسرو.