نفیر کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نفیر کردن . [ ن َ ک َ دَ ] (مص مرکب ) فریاد برآوردن . فغان کردن . ناله و خروش کردن . به شکوه و شکایت بانگ برداشتن . خروشیدن : نه شغب کردند آن بچگکان و نه نفیر بچه ٔ گرسنه دیدی که ندارد شغبی . منوچهری . جوداز دو کف بخل زدایت کند نفیر بخل از دو دست جودفزایت کند نفیر. منوچهری . وز تو ستوه گشت و بماندی از او نفور آنکس که ز آرزوت همی کرد دی نفیر. ناصرخسرو. گر از تو چو از من نفور است خلق ترا به، مکن هیچ بانگ و نفیر. ناصرخسرو. پیش مردان خدا کردی نفیر این شکایت آن زن از درد نذیر. ناصرخسرو. بکنند اینهمه خروش و نفیر که همه خلق را همین پیش است . مسعودسعد. رضای دوست به دست آر و صبر کن سعدی که دوستی نبود گر کنی نفیر از دوست . سعدی . نه من کردم از دست جورت نفیر که خلقی ز خلقی یکی کشته گیر. سعدی .