نفیس
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نفیس . [ ن َ ] (اِخ ) ابن عوض کرمانی، ملقب به حکیم برهان الدین، از طبیبان و دانشمندان قرن نهم هجری قمری است . وی به دعوت الغ بیک گورکانی از کرمان به سمرقند رفت و تا پایان عمر الغ بیک در سمرقند در دربار او به عزت زیست و به اشارت او بر کتاب الاسباب و العلامات محمدبن علی سمرقندی شرحی نوشت . (صفر٨٢٧). پس از مرگ الغ بیک وی به سال ٨٥٣ هَ . ق . به دیار خود کرمان باز آمد و تا پایان عمر در این شهر بود. دیگر از تصانیف اوست : شرحی بر کتاب موجز القانون ابوالحزم علاء الدین قرشی، معروف به ابن النفیس که به شرح نفیسی معروف است و نیز کلیات شرح نفیسی و بحارین در طب و رساله ای در سمومات . (از مقدمه ٔ فرهنگ ناظم الاطباء، فرنودسار) (الاعلام زرکلی ج ٩ ص ١٦). رجوع به کشف الظنون ج ١ ص ٧٧ و معجم المطبوعات ص ١٨٦٤ شود.
نفیس . [ ن َ ] (اِخ ) احمدبن عبدالغنی بن قطرس احمد لخمی، مکنی به ابوالعباس و ملقب و مشهور به نفیس، از علمای مذهب مالکی و از ادبا و شعرای قرن ششم هجری قمری است و به سال ٦٠٣ هَ . ق . درگذشته است . او راست : یا راحلا و جمیل الصبر یتبعه هل من سبیل الی لقیاک یتفق ما انصفتک جفونی وهی دامیة ولا وفی لک قلبی و هو محترق . (از ریحانة الادب ج ٤ ص ٢٢٥). رجوع به ابن خلکان ج ١ ص ٥٤ شود.
نفیس . [ ن َ ] (اِخ ) دهی است از دهستان گله زن بخش خمین شهرستان محلات . در ٢٣هزارگزی مشرق خمین، در جلگه ٔ معتدل هوائی واقع است و ١٥٢ تن سکنه دارد. آبش از رودخانه ٔ خمین تأمین می شود. محصولش غلات و چغندر قند و بنشن و پنبه و انگور است . شغل اهالی زراعت و قالیچه بافی و کرباسبافی است . (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ١).