نقره خنگ
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نقره خنگ . [ ن ُ رَ/ رِ خ ِ ] (اِ مرکب ) اسب سفید که رنگ آن مانند سیم روشن باشد. (غیاث اللغات ) (از آنندراج ) : وین تاختن شب از پی روز چون از پس نقره خنگ ادهم . ناصرخسرو. چو نقره خنگ برانگیزد و به خصم رسد چه یک زره دار پیش او چه هزار. ابوالفرج رونی . دین فروشی کنی که تا سازی بارگی نقره خنگ و زین زر کند. سنائی . عیسی دو نقره خنگ سپهر است مرکبش ز او هیچ کم نشد که بر آن لاشه خر نشست . غزنوی . بخت من شبرنگ بوده و نقره خنگش کرده ام پس به نام شاه شرعش داغ ران آورده ام . خاقانی . چرخ را چون سمند نعل افکند تنگ بر نقره خنگ بست آخر. خاقانی . شحنه ٔ نوروز نعل نقره خنگش ساخته هر زری کاکسیرسازان خزان افشانده اند. خاقانی . هنوزم کهن سرو دارد نوی همان نقره خنگم کند خوشروی . نظامی . با کمرهای مرصع در میان هر یکی را نقره خنگی زیر ران . عطار. آفتاب از شوق پابوست دل خود می خورد تا ز بهر نقره خنگت آورد زرین رکاب . عرفی (آنندراج ).