نقش کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نقش کردن . [ ن َ ک َ دَ ] (مص مرکب ) نگاشتن . بنگاشتن . (یادداشت مؤلف ). نوشتن . ثبت کردن . حک کردن . مجسم کردن : نکو بشنو و بر دلت نقش کن مگر زنده ماند دلت زین سخن . فردوسی . عقل چو نامش بنویسی ز فخر نقش کند نام تو را بر نگین . ناصرخسرو. بر سنگ اگر مبارک نامش کنند نقش سنگ از شرف به ماه و به خورشید برشود. مسعودسعد. ◄ نقاشی کردن : عمر گفت چه کار دانی ؟ گفت درودگری دانم و آهنگری و نقش کردن . (مجمل التواریخ ). نقاش قضا نقش به جای دگرش کرد در دیده ٔ ما نیست مثال قدش امشب . علی خراسانی (از آنندراج ). ◄ بستن . (یادداشت مؤلف ). ◄ سکه زدن .