نقشبندی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نقشبندی . [ ن َ ب َ ] (اِخ ) نقشبندیه .نام یکی از سلسله های صوفیه است که منسوب و پیرو خواجه محمد بهاءالدین نقشبنداند. رجوع به نقشبند شود.
نقشبندی . [ ن َ ب َ ] (حامص مرکب ) صنعت نقاشی و زردوزی و گلدوزی . (ناظم الاطباء). نگارگری . نقاشی . (یادداشت مؤلف ). عمل نقشبند. رجوع به نقشبند شود : چین بن یافث ... نقشبندی و جامه ها بافتن مردم را بیاموخت . (مجمل التواریخ ). شعری به خوش خیالی چون چاشنی وصل کلکی به نقشبندی چون صورت خیال . مجد همگر. ببین در آینه ٔ جام نقشبندی غیب که کس به یاد ندارد چنین عجب زمنی . حافظ. - نقشبندی کردن ؛ نقاشی کردن . زینت دادن . به نقش و نگار آراستن . مجسم و مصور کردن : معانی را بدو ده سربلندی سعادت را بدو کن نقشبندی . نظامی . پادشاهی نه به دستور کند یا گنجور نقشبندی نه به شنگرف کند یا زنگار. سعدی .