نقط
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نقط. [ ن ُ ق َ ] (ع اِ) ج ِ نقطه . رجوع به نقطه شود : برگرد رخش بر نقطی چند ز بسد و اندر دم او سبز جلیلی ز زمرد. منوچهری . تا حرف بی نقط بود و حرف بانقط تا خط مستوی بود و خط منحنی . منوچهری . چو جامه ٔ نگارگر شود هوا نقط زر شود بر او نقای او. منوچهری . ◄ نقطه : بلاغت نگه داشتندی و خط کسی کو بدی چیره بر یک نقط چو برداشتی آن سخن رهنمون شهنشاه کردیش روزی فزون . فردوسی . نونی است کشیده عارض موزونش وآن خال معنبر نقطی بر نونش نی خود دهنش چرا نگویم نقطی است خط دایره ای کشیده پیرامونش . سعدی . دنیا چو محیط است و کف خواجه نقط پیوسته به گرد نقطه می گردد خط. بدرالدین جاجرمی (مجمع الفصحاء ج ١ ص ١٦٩). - نقط زدن ؛ نقطه گذاشتن . نقطه گذاری کردن : ژاله ٔ باران زده بر لاله ٔ نعمان نقط لاله ٔ نعمان شده از ژاله ٔ باران نگار. منوچهری .
نقط. [ ن َ ] (ع مص ) نقط زدن . (تاج المصادر بیهقی ). نقط برزدن . (زوزنی ). خجک زدن حرف را. (از منتهی الارب ) (آنندراج ). نقطه گذاشتن حرف را. (از ناظم الاطباء). نقطه گذاری کردن .