نقل
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نقل .[ ن ُ ق َ ] (ع اِ) پنجم و ششم شب از ماه . (ناظم الاطباء). ◄ ج ِ نُقْلة. رجوع به نُقْلة شود.
نقل . [ ن ُ ] (ع اِ) آنچه بعد شراب از قسم ترش و نمکین و کباب و غیره خورند . (غیاث اللغات از بحرالجواهر و منتخب اللغات ). آنچه بر شراب خورند. نَقْل . (منتهی الارب ) (از آنندراج ). آنچه جهت تغییر ذائقه بر سر شراب خورند. (از ناظم الاطباء). ما ینقل به علی الشراب . (غیاث اللغات از صراح ) (بحر الجواهر). هرچه از آن مزه ٔ شراب کنند.مزه . زاکوسکا. آجیل . گزک . تنقلات . دندان مز. میوه . میوه ٔ شراب . هر خوردنی لذیذ که بدان تنقل کنند چون شیرینی آلات و آجیل و غیره . (یادداشت مؤلف ) : روان خون چو می ناله شان بم و زیر پیاله سر خنجر و نقل تیر. فردوسی . می و نقل و خوان خواست و آواز رود رخ خوب و شادی و بزم و سرود. فردوسی . درم دارد ونان و نقل و نبید سر گوسفندی تواند برید. فردوسی . هر نبیدی را بوسی ز لب ساقی نقل فرخی تا بتوانی بجز این باده مخور. فرخی . نقل با باده بود باده دهی نقل بده دیرگاهی است که این رسم نهاد آنکه نهاد. فرخی . مجلسی سازم با بربط و با چنگ و رباب با ترنج و بهی و نرگس و با نقل و کباب . منوچهری . و گر ایدون به بن انجامدمان نقل و نبید چاره ٔ هر دو بسازیم که ما چاره گریم بمزیم آب دهان تو و می انگاریم دو سه بوسه بدهیم آنگه و نقلش شمریم . منوچهری . باز به شراب درآمد ولکن خوردنی بودی باتکلف و نقل هر قدحی بادی سرد. (تاریخ بیهقی ). گفت مگر گوشت نیافته بودی و نقل که مرا و کدخدایم را بخوردی . (تاریخ بیهقی ص ٣٢٧). طبق های نقل از عقیق یمن پر از مشک کرده بلورین لگن . اسدی . و محرور را که پیوسته شراب خورد هیچ نقلی به از انار ترش و آبی نیست . (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). می خورد باید و ز لب می گسار نقل زیرا که نقل به ز لب می گسار نیست . مسعودسعد. دفع مضرات شرابی که نه تیره بود و نه تنک با نقل نار و آبی کنند. (نوروزنامه ). و نقل [ شراب تلخ و تیره ] میوه های ترش کنند تا زیان ندارد. (نوروزنامه ). نقل [ شراب آفتاب پرورده ] ریباس و انار کنند. نقل [ شراب تازه ] میوه ٔ خشک کنند. (نوروزنامه ). آشوب عقلم آن شبه عاج مفرش است نقل امیدم آن شکر پسته پیکر است . سیدحسن غزنوی . آنکه شبی تا به روز باده ٔ وصلم دهی وآنکه نهی نقل من پسته و بادام و قند. سوزنی . روز می خوردن تو بدر و هلال خوان نقل تو باد و جام تو باد. انوری . نقل خاص آورده ام زآنجا و یاران بی خبر کاین چه میوه است از کدامین بوستان آورده ام . خاقانی . کسی کاین نزل و منزل دید ممکن نیست تحویلش کسی کاین نقل و مجلس یافت حاجت نیست نقلانش . خاقانی . لب ساقی چو نوش نوش کند نقل از آن ناردانه بستانیم . خاقانی . گل چون بتان سیمبر بر کف نهاده جام زر هر دم ز لعل چون شکر صد نقل دیگر ریخته . عطار. که در سینه پیکان تیر تتار به از نقل و مأکول ناسازگار. سعدی . تا زر و سیم و نقل داری و می منه از جای خویش بیرون پی . اوحدی . نقل کم خور که می خمار کند نقل کم کن که سر فگار کند. اوحدی . گزیدم از سر مستی به زنخدانش چو باده تلخ بود نقل سیب شیرین تر. امیرخسرو. باده ٔ گلرنگ و تلخ و تیز و خوشخوار و سبک نقلش از لعل نگار و نقلش از یاقوت خام . حافظ. در طاس سیم صورت حلوا کشیده اند القاب نقل بر طبق زر نوشته اند. بسحاق . ◄ نوعی از حلوا که در میان آن بادام و پسته و نخود بوداده و مغز هیل و مانند آن گذارند.(ناظم الاطباء). قسمی حلوا و شیرینی خرد مدور یا دراز که در میان آن خلال بادام و یا دیگر چیزها نهند: نقل بادام، نقل هیل . و قسمی بسیار ریزه که به اطفال خردسال دهند و در میان هریک دانه ای خشخاش باشد و آن رانقل خشخاش نامند. (یادداشت مؤلف ).
نقل . [ ن ُ ق ُ ] (اِ) زیرزمینی را گویند که در کوه و بیابان به جهت خوابیدن گوسفندان سازند. (از برهان قاطع) (آنندراج ) (از ناظم الاطباء). نغول . (ناظم الاطباء). مصحف نغل (نغول ) است . (از حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ). ◄ عمق و قعر و ژرف . (برهان قاطع) (آنندراج ). مصحف نغل، مخفف نغول است . (حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ). ◄ غور در هر چیز . (برهان قاطع) (آنندراج ). غور در چیزی . (ناظم الاطباء). مصحف نغل، مخفف نغول است . (حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ).