نماز کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نماز کردن . [ ن َ ک َ دَ ] (مص مرکب ) تصلیة. (دهار). تسبیح . (تاج المصادر بیهقی ). نماز خواندن . نماز گزاردن . نماز گذاشتن . فریضه ٔ صلاة ادا کردن : باز منصور برخاست پس از آنکه او [ بومسلم خراسانی ] کشته شد دو رکعت نماز کرد. (تاریخ سیستان ). امیر محمود میان دو نماز از خواب برخاست و نماز پیشین بکرد. (تاریخ بیهقی ). نماز زیاده کردن کار پیرزنان است و روزه افزون داشتن صرفه ٔ نان . (خواجه عبداﷲ انصاری ). سپس یار بد نماز مکن که بخفته ست مار در محراب . ناصرخسرو. بخورم گر ز دست توست نبید نکنم گر خلاف توست نماز. سعدی . پارسایان روی در مخلوق پشت بر قبله می کنند نماز. سعدی . نگفتی که قبله است خاک حجاز چرا کردی امروز از این سو نماز. سعدی . ای کبک خوش خرام که خوش می روی به ناز غره مشو که گربه ٔ عابد نماز کرد. حافظ. ◄ نماز بردن . تعظیم کردن . سجده کردن . سر به احترام فرودآوردن . کرنش کردن : بدان جامه پیش کیکاوس اندر رفت و هیچ نماز نکرد و گفت نه سلام و نه سجده تو را. (مجمل التواریخ ). رجوع به نماز بردن شود.