نماینده
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نماینده . [ ن ُ / ن ِ / ن َ ی َ دَ / دِ ] (نف ) آنکه می نماید و هویدا می کند. (ناظم الاطباء). نشان دهنده . (فرهنگ فارسی معین ). ظاهرکننده . نمایان کننده . عرضه کننده . نمایش دهنده : پدید آمد این گنبد تیزرو شگفتی نماینده ٔ نوبه نو. فردوسی . آن ترجمان غیب و نماینده ٔ هنر آن کز گمان خلق مر او را بود خبر. مسعودسعد. ◄ دلیل . رهنما.هادی : نیاسود در ره گو نیک خواه نماینده اولاد بودش به راه . فردوسی . چو ره یاوه گردد نماینده اوست چو در بسته گردد گشاینده اوست . نظامی . - نماینده راه ؛ راهنما. هادی . دلیل راه : بدو گفت از اینها کدام است شاه سوی نیکوی ها نماینده راه . فردوسی . همه بخردان نماینده راه نشستند یکسر بر تخت شاه . فردوسی . گرانمایه بد نام دستور شاه جهان دیده مردی نماینده راه . فردوسی . ◄ جلوه گر. روشن . تابدار. (ناظم الاطباء). نمایان : در آن ماهیان کرده از جزع ناب نماینده تر زآنکه ماهی در آب . نظامی . ◄ وکیل . مباشر. کارگزار. (از فرهنگ فارسی معین ). ◄ کسی که از طرف بانکی در شهرهای دیگر کارهای بانک مرکز را انجام می دهد. (لغات فرهنگستان ). ◄ کسی که از طرف مردم به عضویت مجلس انتخاب شود. عضو مجلس . ◄ (اِ) (اصطلاح ریاضیات ) توان یا نماینده عددی است که بر بالای کمیتی جبری یا ریاضی می گذارند و آن نمودارتعداد دفعاتی است که باید کمیت مذکور در خودش ضرب شود، مثلاً: ٣٢ یعنی ٣*٣ یا ٧٤ = ٧*٧*٧*٧ . و رجوع به توان شود.