نمش
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نمش . [ ن َ ] (اِ) مکر. حیله . دغابازی . (برهان قاطع) (انجمن آرا) (جهانگیری ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). فریب . (ناظم الاطباء) : به کردار چشم غزالان دو چمش همه سحر و شوخی همه رنگ و نمش . شمسی (یوسف و زلیخا). ◄ یک نوع خوراکی که ازشیر و سرشیر می سازند. ◄ (ص ) فریبنده و حیله باز. (ناظم الاطباء).
نمش . [ ن َ ] (ع اِ) خطهای کف دست و پیشانی . (منتهی الارب ). ◄ نقطه که بر ناخن افتد. (مهذب الاسماء). سپیدی که برناخن پدید آید و برطرف شود. (از متن اللغة). ◄ دروغ . کذب . (فرهنگ فارسی معین ). ◄ (اِمص ) سخن چینی . (منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء) (آنندراج ) (فرهنگ فارسی معین ). ◄ (مص ) سخن چینی کردن . (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). ◄ دروغ گفتن . (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) (فرهنگ فارسی معین ). ◄ چیدن چیزی از زمین همچو بیهوده کاران . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ◄ خوردن ملخ آنچه بر روی زمین باشد. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ◄ راز گفتن با کسی . (ناظم الاطباء).
نمش . [ ن َ م َ ] (ع اِ) خجک های سپید و سیاه، یا نقطه های پوست گاو و جز آن، مخالف رنگ آن . (منتهی الارب ). نقطه های سفید و سیاه و صورت های سیاه و سفید را گویند. (جهانگیری ). نقطه های سپید و سیاه و گفته اند لکه هائی که بر پوست پدید آید به خلاف رنگ پوست . (از اقرب الموارد). مرضی است از امراض جلد و آن قطع مستدیر باشد گاه شود که همچو کلف پهن باشد و سبب آن دم سوداوی است . (غیاث اللغات ). پاره سرخی مستدیره ای مایل به سیاهی و بیشتر بر روی چون کلفی . (یادداشت مؤلف ). ◄ خطهای نگار جامه و جز آن .(منتهی الارب ). ◄ (مص ) ابلق و چپار شدن . (منتهی الارب ). نقطنقط سپید و سیاه شدن . (تاج المصادربیهقی ). اَنْمَش و نَمِش شدن . (از اقرب الموارد).